تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
ص 58 .

مآخذ :

صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 391 : « مولانا پير شمس از دانشمندان مقرّر هرات بود . پسر خردسال خود محمد را گفت : مرا داعيهء وعظ گفتن شده است ، و من از همهء واعظان شهر داناترم ، و ايشان بر سر منبر سخن مىگويند با آن مايه دانش ، من خود به طريق اولا سخن گويم . پس همهء اكابر و اهالى را از وعظ گفتن خود خبر داد . و روز جمعه بعد از نماز به منبر برآمد ، و خاص و عام هرات در پاى منبر او حاضر شدند . چون بر منبر بنشست و آن كثرت و ازدحام بديد ، دهشت بر او غلبه كرد ، كه اصلا و قطعا هيچ‌چيز به يادش نيامد . آخر گفت : اى عزيزان ! همه مىدانيد كه دانشمندم و در سخن گفتن عاجز نيستم ، ليكن تا به منبر برآمده‌ام هرچه در خاطر بود از لوح قوّت حافظه محو شده و هيچ‌چيز به خاطرم نمىآيد . محمّد پسرش برخاست و گفت : اين نيز به خاطرات نمىآيد كه فرود آيى » . ! تنكابنى ، قصص العلما ، ص 239 . صاحب قصص العلما ، به غلط اين قصه را به آخوند محمد صالح مازندرانى و پسرش ملّا محمد هادى كه مؤخّر از مؤلّف لطائف الطّوائف مىزيسته است ، نسبت داده است .