زن جحا را درد شديدى عارض شد و از جحا خواست كه طبيب بياورد . جحا از خانه بيرون رفت . چون به كوچه رسيد ، زنش از پنجره گفت : دردم بر طرف شد ، طبيب لازم نيست . جحا به حرف او گوش نداد و به سرعت به مطب طبيب رفت و گفت : زنم را درد شديدى عارض شده بود ، و چون از خانه جهت احضار شما بيرون آمدم ، از پنجره صدا زد كه دردم آرام گرفت ، ديگر نيازى به طبيب نيست . من آمدم به شما اطلاع دهم كه شما زحمت آمدن را نكشيد .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 95 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 48 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 10 .
مآخذ :
محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 2 ص 7 :
دل درد زن ملّا
زن ملّا گرفت يك دل درد * انبيا را شفيع مىآورد
رفت ملّا كه دكترى آرد * درد دل را از اين زنك كاهد
چونكه از خانه شد برون ملّا * زن او مَرد را نمود صدا
اى كه هستى مرا يگانه حبيب * دل من خوب شد مخوان تو طبيب
گفت بسيار خوب و همچون باد * سوى دكتر برفت خرّم و شاد
گفت با دكتر اينچنين ملّا * كه عِيادت به خانهام تو نيا
388 خدا يكى و حرف هم يكى
روزى از جحا پرسيدند : چند سال دارى ؟ گفت : چهل سال . ده سال بعد هم پرسيدند ، گفت : چهل سال . گفتند : ده سال قبل مىگفتى چهل سال ، و حالا هم مىگويى چهل سال ؟ گفت : خدا يكى و حرف هم يكى است . و اگر بيست سال ديگر هم بپرسيد ، خواهم گفت : چهل سال .