امير تيمور گفت : فقط اين لنگى كه من به خودم بستهام پانزده قران مىارزد . حامدى گفت : بلى ، قيمت لنگ را هم حساب كردهام . امير تيمور خنديد و حرفى نزد » .
تذكرهء شاعران كرمان ؛ مجلهء تاريخ ، س 1 ، ش 1 ، ص 19 - 18 ، مقالهء دكتر محمد ابراهيم باستانى پاريزى ؛ سنگ هفت قلم ، از همو ، ص 435 .
حكايت در صدر ، قصّههاى بهلول ، از بهلول و هارون الرّشيد آمده است .
368 نىلبك
جحا به بازار مىرفت كه در راه اطفال دور او را گرفته و خواهش كردند كه براى ايشان نىلبك بخرد و جحا هم به آنها وعده داد . در آن ميان يكى از اطفال پولى به او داد و خواهش كرد كه يك نىلبك براى او بخرد . هنگام عصر كه برگشت ، بچهها منتظر او بودند و هريك از او مىپرسيد كه : نىلبك خريده است ؟ جحا نىلبكى به پسرى داد كه پولش را پرداخته بود ، و رو به ديگران كرده گفت : نىلبك زدن براى بچههاى پولدار خوب است .