بلبل زردآلو عنك
ملّا رضاى روضه خون * رفت رو درخت زردآلو
درخت زردآلو عَنَك * زردآلوهايش كوچولو
از گشنگى رفت رو درخت * زردآلوها را بخوره
مشدى رحيم باغبون * از در باغ آمد و ديد
گفت رو درخت چه كار دارى * مرتيكه با ريشسفيد
پات لب گور دزدى ميرى * كه مردهشورت ببره
ملّا رضا دستپاچه شد * گفتش كه بنده بلبلم
باغبونه گفت تو بلبلى * يه خورده به خون واشه دلم
ملّاهه زد زير صدا * به مثل آواز خره
مشدى رحيم خندهش گرفت * گفت تو چه شيوه بلبلى
ملّا رضا گفت در جواب * مشدى رحيم مگر خُلى
بلبل زردآلو عَنَك * صداش از اين كى بهتره
سعيدى ، خندههاى قهقههيى و ممتاز الحكاية ، ج 1 ص 171 :
بلبل درخت زردآلو
« سه دزد به باغى رفتند . صاحب باغ رسيد . يكى از آنها به بالاى درخت زردآلو رفت ، و ديگرى در جوى آب خوابيد ، و سومى در زير پاى خر نرى نشست . صاحب باغ جلوى اوّلى آمده گفت : تو كيستى و اينجا چه مىكنى ؟ گفت : من بلبلم . گفت : بلبل بخواند ، پس بخوان تا بشنوم . دزد خم شده چند ضرطه بداد . صاحب باغ گفت : اين چهنوع خواندن است ؟
گفت : بلبل درخت زردآلو اينطور مىخواند . صاحب باغ از او در گذشت و به نزد دومى آمد و گفت كه : تو كيستى ؟ گفت : من آبم . گفت : آب جارى مىشود ؛ پس چرا جارى نيستى ؟
گفت : يخ بستهام الآن . پيش سومى آمد ؛ از وى پرسيد كه : تو كيستى ؟ گفت كه : من كرّهء خرم .