خود راضى كند . روز ديگر جحا به بازار آمد تا خر ديگرى بخرد . چشمش به الاغى افتاد كه ديروز خريده بود و او را شناخت . نزديكش رفت و آهسته زير گوشش گفت : نصيحت مرا گوش ندادى و دوباره مادرت را اذيت كردى و خر شدى ، به خدا سوگند هرگز تو را نمىخرم .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 58 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 40 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 133 .
مآخذ :
ابن جوزى ، أخبار الحمقى و المغفّلين ، ص 187 ، كه حكايت بالا دربارهء يكى از مغفّلان آمده است .
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 208 .
عجايب المخلوقات زكريّا قزوينى ، فصل فى الحيل ، ص 376 : « گويند شخصى افسار در سر درازگوشى كرد و از قفاى خود مىكشيد . دزدى افسار را باز كرده و رفيق را گفت : تو خر را ببر و خود از قفاى او مىرفت . چون مرد پس نگريست ، دزد را افسار بر سر ديد و خر نبود . گفت : چه كسى و درازگوش كجا برده ؟ گفت : درازگوش منم ، بر مادر خود عاق بودم ، بارى تعالا به دعاى مادر مسخ صورت من كرده بود ، اكنون از من راضى شد آدم شدم » .
اسد اللّه شهريارى ، ملّاى منظوم ، ص 263 :
داستان خر
ملّا چو به فقر شد گرفتار * مىبرد الاغ سوى بازار
شايد كه تواندش فروشد * يه چيزى بخورد و يا بنوشد
گرديد چو رهسپار ميدان * بردند از او الاغ رندان
زان عدّهء حقّه باز يك تن * افكند طناب خر به گردن
بر او چو فُتاد چشم ملّا * گفتا تو كِيِى ؟ بگفت : آقا
از بس كه گناه كردم آخر * گاهى بشوم به صورت خر
يك چند دگر به جاى ديگر * ملّا نظرش فتاد بر خر