مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 50 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 32 .
340 نصيحت مرا گوش ندادى و دوباره خر شدى
جحا خرى از بازار خريد و به سوى خانه برد . در بين راه دو طرّار اتفاق كردند كه خرش را از چنگش بيرون آورند . يكى پيشآمد و افسار خر را از گردنش گشود و به گردن خود انداخت ، و ديگرى خر را ربود . چون جحا به خانه رسيد ، به پشت نگاه كرد و به جاى خر آدمى ديد كه افسارش را به دست دارد . تعجّب كرد و گفت : تو كيستى ؟ طرّار در حالى كه اشگش روان بود و آن را پاك مىكرد گفت :
اى آقاى من ! من مردى نادان بودم كه به مادرم بىاحترامى كردم و او مرا نفرين كرد و از خدا خواست كه مرا خر گرداند . پس ، دعايش مستجاب شد و من خر شدم و مرا به بازار آورد و به تو فروخت . اما از بركت و يمن وجود تو ، الآن آدمى شدم - و روى دست و پاى جحا افتاده و مىبوسيد و تشكّر مىكرد . جحا باور كرد و او را آزاد ساخت و نصيحت نمود كه بعد از اين مطيع مادرش باشد و او را از