باشيم ، پس عصاى خود را درآورد او را درهم شكست . و باز صورتى ساخته او را حوّا ناميده و گفت : يا حوّا چرا چشم از نعيم بهشت پوشيدى و مخالفت كردى و گندم خوردى - و او را هم خرد كرد . باز صورتى ديگر ساخته او را شيطان نام گذارد . گفت : اى ملعون ! تو از جملهء ملك مقرّب بودى ، از حدّ خود تجاوز كردى و خلاف امر خدا نمودى و بر آدم سجده نكردى تا تو را به اسفل السّافلين انداختند . دوباره چرا آدم را وسوسه به خوردن گندم نمودى و از سر اولاد او دست برنمىدارى و پيوسته آنها را اغوا مىنمايى - پس عصائى نيز بر او فرود آورد و او را درهم ماليد . و همچنين از آن موم صورتها مىساخت و هريكى را موسوم به اسم يكى از انبيا و اوليا مىكرد و به بهانهاى درهم مىشكست . تا آن كه نوبت آخر صورتى ساخته او را ربّ اعلا ناميد و بر تقصيرات چند با او آغاز عتاب كرد ، خواست عصا را بر سرش زند ، جحا از جا برخاست و گفت : ساعتى مهلت و صبر نما تا من بيست قروش از او بگيرم و الّا اگر او را كشتى از تو خواهم گرفت به جهت آنكه اگر پول نگرفته به خانه روم زنم را هم نمىدهد . مرد درويش از صوت جحا به وحشت درآمده از ترس هرچه داشت برجا گذاشته از خرابه بيرون آمده به دررفت . جحا چون چنان ديد ، اسباب درويش را صاحب شده از آن جمله صد دينار نقد بود . رو به خانه آمد و در را زد و زنش را گفت : در را باز كن . زنش گفت : اگر چنانچه بيست قروش را آوردهاى در را بازمىكنم و الّا خير .
جحا گفت : در را باز كن كه عوض بيست قروش صد قروش آوردهام . در را باز كرد ، ديد راست مىگويد . از او پرسيد كه : چهگونه اينها را به دست آوردى .
جوحى ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: احمد مجاهد
ص٢٥٠