مقالات شمس تبريزى ، ص 333 : « اصلى است كه هركه را دل تنگ بود ، كونش فراخ بود .
يكى دعوى پيغامبرى مىكرد . بر پادشاهش بردند . گفت : معجزه . گفت : آنچه خواهى . اكنون به حضور پادشاه ، تركان تنگ چشم صف كشيده ، و روز قلب زمستان ، مىگويد : اين ساعت خيار تر و تازه به يارى ، و اين غلام را چشمهايش فراخ كنى - بى آنكه خللى در چشم او در آيد . گفت : خيار تر و تازه نيست ، اما شنگيار تر و تازه به دست است . و چشم اين غلام را فراخ نتوانم كردن ، اما كونش را فراخ كنم چندان كه خواهى » .
جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 48 : « در تواريخ مذكور است كه : چون هلاكو داخل حلّه كه يكى از بلاد بابل است گرديد ، مردم آنجا فرار نمودند مگر يك نفر كه در يكى از بقاع آنجا مانده بود . تا به او گفت : تو كيستى ؟ گفت : من خداى زمينم ! مگر نشنيدهاى كه : در آسمان خدايى است و در زمين خدايى ؟ هلاكو گفت : خداوند آسمان بر همهچيز قادر است ، آيا تو نيز قدرت به همهء ايشان دارى ؟ گفت : بلى ، هرچه مىخواهى . هلاكو طفلى همراه داشت ، گفت : دهن اين طفل بسيار تنگ است ، اگر مىتوانى وسيع بكن . آن مرد گفت : مرا با خداى آسمان عهدى است كه آنچه متعلّق به اعالى و بلندىهاست با او باشد ، و آنچه در پايين باشد ، با من است . اگر بخواهى پايين اين طفل را وسيع بكنم . پس هلاكو بخنديد و رفت » .
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 227 : « شخصى وارد مجلس وزيرى شد كه در برابر او پيش خدمت خوشگلى ايستاده بود و لكن چشمهايش تنگ بود . وزير از آن شخص پرسيد كه : تو كيستى ؟ گفت كه : من پسر خواهر خدايم . گفت : خيلى خوب ، پس چشمهاى پيشخدمت مرا گشاد كن . گفت : من در عرش با خدا قرار داديم كه : آنچه بالا باشد خودش گشاد كند ، و آنچه در پايين است من گشاد كنم . حال اگر مىخواهى من پايين پيشخدمت تو را گشاد كنم . وزير گفت كه : ما به زحمت شما راضى نيستيم » .
252 جحا و ماهى
نادره وقتى با يكى از اصحاب كنار دريا مىرفت . آن مرد گفت : ببين كه چه گونه ماهى بزرگ پيداست . جحا به طرف صحرا نگريست . آن مرد گفت : كجا نگاه مىكنى ، ماهى در دريا است . گفت : گمان كردم كه از آب بيرون آمده باشد كه