گفت : آرى ، اين شغل من است . و صاحبخانه را هفت دختر بود و هريك رفيقى داشتند كه با گول زدن دربان وارد خانه مىشدند . و گمان برد كه جحا مرد زيركى است و نمىتوانند او را گول بزنند . پس حقوق ماهيانهء مكفى برايش تعيين كرد و يك دبوسى كه سرش برابر سه رطل سرب بود به او داد و گفت : اسم من حاج على عسقلانى است و تمام شبها ناگزيرم براى رسيدگى به بعضى كارهايم از خانه خارج شوم ، و تو نبايد احدى را راه دهى . جحا گفت : اى به چشم ارباب .
شب صاحبخانه از خانه خارج شد . لحظهاى نگذشت كه يكى دقّ الباب كرد .
جحا از پشت در گفت : كيست ؟ گفت : منم ؛ حاج على عسقلانى . جحا در را گشود و مرد داخل شد . برههاى نگذشت ، يكى ديگر دقّ الباب كرد . جحا گفت : كيست ؟
گفت : منم ؛ حاج على عسقلانى . جحا در را باز كرد و مرد داخل شد ، و به اين طريق هفت نفر دوستان دخترها وارد خانه شدند . نيمههاى شب صاحبخانه آمد و دقّ الباب كرد . جحا گفت : كيست ؟ صاحبخانه گفت : منم ، حاج على عسقلانى . جحا در را گشود و صاحبخانه داخل شد و از جحا پرسيد : آيا هيچ كسى وارد خانه شده است ؟ جحا گفت : آرى ، هفت نفر همنام جناب عالى .
صاحب خانه گفت : خيبة اللّه عليك يا جحا ، خداوند نامرادت گردانداى جحا .
سپس به جحا گفت در را ببند تا كسى بيرون نرود . و رفت به آغل . آن هفت مرد فهميدند كه صاحبخانه آمده است ، از هر طرف پا به فرار گذاشتند . در اين اثنا جحا صدائى آهسته در اسطبل كه نزديك در بود شنيد ، و گمان كرد كه كسى داخل آنجا شده است . پس دبّوسش را برداشت و به طرف صدا حمله برد و دو كس را به قتل رساند . بعد ارباب را صدا زد كه بيا و ببين . ارباب با چراغ آمد و ديد جحا يك كرّهء خر و يك گوساله را كشته است . گفت : اى مرد اينچه كارى است كه كردى ؟ جحا گفت : گمان بردم دوستان دختران تواند . ارباب ساكت شد ، و رفت كاردى آورد و گوشت آنها را از استخوانها بيرون آورد و گفت : فردا اين گوشتها را با هم مخلوط مىكنم و مىفروشم و كسى نمىفهمد . و حداقل اين است كه بهاى يكى از اين دو كشته به دستمان مىآيد . چون صبح شد ، مرد برخاست و به بازار رفت و برخورد كرد با عدهاى كه نشسته بودند . كنار آنها
جوحى ( فارسى ) — صفحة 228
مساهمون: احمد مجاهد
ص٢٢٨