نشست و سر سخن را باز كرد و گفت : من يك گوسالهء فربه داشتم و كشتم و اگر شما خريدار گوشت هستيد من دارم . همهشان گفتند اگر فربه باشد ما خريداريم .
يكى را فرستاد كه گوشت را بياورد . آن شخص آمد در خانه و به جحا گفت : برو و گوشت را بياور . جحا گفت : كدام يك را بياورم ، گوشت كرّهء خر را يا گوساله را ؟
پس خريداران فهميدند كه گوشت خر و گوساله با هم است و كسى نخريد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 41 .
255 كخكخ
نادره زن جحا مشغول تراشيدن . . .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 42 .
همچنين ، نگا : حكايت 233 .
256 دعوا و صلح با زن
جحا با زنش دعواش شد و بعد صلح كردند . از او از سبب نزاع و صلح سوآل كردند . گفت : امّا سبب نزاع ، زبان درازى او بود . و امّا سبب صلح . . .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 42 ؛ انيس البيعارين ، ص 80 .
مآخذ :
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 3 ص 266 ؛ جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 4 : « گويند زنى سلطيه اكثر اوقات را با شوهر به نزاع و مخاصمه به سر مىبرد ، و ليكن هروقت كه آغاز جنگ و جدال مىنمود ، شوهر برمىخاست و . . . » .
همچنين ، نگا : حكايت 320 .