دوستانش او را ديد و پرسيد : اى جحا قضيه چيست ؟ جحا گفت : چيزى نيست ، يك شكم سير خوردهام ، بر خر سوار كردهاند ، مرا مىگردانند .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 39 .
مآخذ :
نوادر قزوينى ص 159 : « گويند صحرانشينى از اتراك به شهر آمد ، به دكّان حلوائى گذشت .
خود را بر حلوا افكند و سير بخورد و به هيچ تدبير ممنوع نگشت . او را گرفتند و بر خرى نشاندند و گرد شهر مىگردانيدند و غوغاييان بر او جمعيت نموده بودند . مردى از اقوام او در آن وقت او را بديد . گفت : اينچه حالت است و چه واقع شده ؟ به تركى گفت : حلوا سير خوردهام و بر خر سوار ، تاتها ( فارسى زبانان ) قرقر مىكنند » .
251 اسافل اعضا با من است
نادره جحا عمامه بزرگى به سر گذاشته به حضور حاكم جديد الورد رفت و بدون مقدمه گفت : ببخشيد ، اين چيزى كه بر سر دارم شب كلاه است ، و عمامهء مرا به چهل الاغ بار كرده و مىآورند . حاكم از اين هيكل و اين برخورد تعجّب كرده ؛ پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : خداى زمين . حاكم خنديده ، گفت : معجزه هم مىتوانى بكنى ؟ گفت : البته . حاكم دو سه نفر غلامان مغولى همراه داشت كه داراى چشمهاى ريز و ريش كوسه بودند . گفت : مىتوانى چشم اينها را درشت ، و ريششان را توپى نمايى ؟ جحا نگاهى به آنها كرده گفت : من گفتم خداى زمينم ، چشم و قسمت علياى بدن مربوط به خداى آسمان است . اگر اجازه مىدهيد ، اسافل اعضا كه مربوط به من است ، مىتوانم گشاد كنم . حاكم خنديده انعامى به او داد كه خدايى خود را ننمايد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 40 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 184 .