برون آمد از طاق و دستار خويش * به اكرام و لطفش فرستاد پيش
معرِفّ به دلدارى آمد برش * كه دستار قاضى نهد بر سرش
. . . . . . . . . . . . * . . . . . . . . .
192 كاش هر روز عيد بود
نادره وقتى به شهرى رسيد ديد از هر خانه طعامى ترتيب دادهاند و هركس داخل هر خانه مىشود طعام به جهت او مىآورند . جحا را از اين بلد خوش آمد گفت : و اللّه عجب شهر پر نعمتى است ! يكى گفت : امروز عيد است . گفت : كاش هر روز عيد بود .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 25 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 41 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 24 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 15 .
193 توصيف دخترش براى خواستگاران
نادره گاوى داشت خواست او را بفروشد . او را به بازار برد و هرچه گردانيد خريدارى پيدا نشد . يكى از دلّالها گفت : او را به من ده كه از برايت بفروشم . او را به دو داد . گاو را دلّال در جلو انداخت گفت : بخريد گاو شش ماهه آبستن را كه نظير ندارد . تا آنكه شخصى او را به قيمت بخريد . جحا اين كلمات را در خاطر سپرده . اتفاقا بعد از چند روز ، زنى چند جهت خواستگارى دخترش به خانهء او آمدند . جحا را گفتهء آن مرد به خاطر رسيد كه توصيفى از دخترش بنمايد كه خواستگار را خوش آيد . گفت : حضرات ! علاوه بر زيبايى و صفات پسنديده ، اين دخترى است با كره و شش ماهه آبستن است ، اگر آبستن نباشد تا سه روز اختيار فسخ با شما باشد . زنان از گفتهء او در خنده شدند ، برخاسته رفتند . زنش گفت : اى احمق ! اين چه صفت بود كه به جهت دختر خود نسبت دادى ؟ گفت : خاموش باش ! اگر اين صفت را دربارهء گاو ثابت نكرده بودم احدى او را نمىخريد ، و