تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
تو را در اين معنى زلّتى افتاده ، و كمال را به مال چه حاجت است ، و آموخته را به اندوخته چه ضرورت . چون مكتوب ايشان به نظر شيخ رسيد ، استشهاد را اين چند شعر حكيمانه از نتايج خاطر برخى از ارباب تجربت رقم كرد و به عراق فرستاد :
قد قال قوم به غير فهم * ما المرء الّا باصغريه فقلت قول امرء حكيم * ما المرء الّا بدرهميه من لم يكن درهم لديه * لم يلتفت عرسه اليه
يعنى : قومى ندانسته گفته‌اند كه : مردى به زبان و دل است . و من بخردانه گفتم كه : مردى به مال و منال است . آن را كه دو درهم همراه نيست / همخوابه‌اش را به او التفات نيست . شيخ اين مكتوب بفرستاد و خود از دنبال به نيت زيارت ائمهء عراق راه آن ملك گرفت تا پس از وظيفهء زيارت ، صدق سخن خويش به معاينت معلوم دارد . چون وارد شد ، تبديل جامه كرد و ثياب كهن پوشيد . با همان هيئت موهون و لباس زبون ، به يكى از مجالس تدريس كه به ارباب فضل و مشيخهء فنون مشحون بود ، درآمد و سلام كرده در ذيل محفل بنشست . حاضران جواب سلامى به تكلّف باز دادند . در اثناى مباحثت علمى ، مشكلى سخت پيش آمد . صدرنشينان مدرس از گشودن آن عقده فروماندند . ابن ميثم از صف نعال به زبان آمد و تا نه جواب لطيف بالبديهه نطقى فصيح فرمود ؛ مستمعان عنايتى نياورده و او را شايستهء تخاطب ندانستند ، و يكى به لسان سخريت و تحكّم با او سخن گفت . بالجمله ، وقت طعام رسيد . خوان بگستردند و با يك‌ديگر مشغول تناول شدند و براى شيخ قسمتى جداگانه در سفالى كردند و فرستادند . چون مجلس به انجام رفت ، شيخ نيز از مدرس بيرون آمد . ديگر روز ، جامه ديگرگون ساخت و خود را به ثياب فاخر و البسهء نفيس بياراست . عمامهء عظيم بر سر نهاد ، و عصائى طويل در كف گرفت ، و با چندين تكلّف بدان محفل عزيمت فرمود . همين‌كه حاضران هيئت و شكوه او ديدند ، قبل الوقت به پاى برخاستند و هرگونه پذيرايى به جاىآوردند و شيخ را در دست اعلا مصدّر ساختند . چون گفت‌وگوى علمى افتاد ، شيخ على العمد به سخنان فاسد و اقوال كاسد تفوّه نمود . مستمعان از هر سوى بر آن افادات بارد و كلمات شارد آفرين‌ها گفتند و تحسين‌ها كردند . همين‌كه هنگام طعام شد و سماط گسترده گشت ، شيخ آستين خويش در ميان ظرف طعام افكند و فرمود : كلى يا كمّى ، يعنى : بخور اى آستين . ياران از آن سخن در حيرت شدند و به يك‌ديگر اشارت كردند كه : مگر دانشورى
جوحى ( فارسى ) — صفحة 168 | احمد مجاهد / احمد مجاهد