بدين حشمت را العياذ باللّه علّتى در دماغ است و يا خفّتى در عقل . شيخ چون استبعادى را كه از آن قوم مترصّد بود بديد ، روى سوى ايشان داشت و گفت : هان اى جماعت ! شما را از اين كردار چه انكار است ؟ همانا اين اكرام و اطعام ، حق اين آستين و جامههاى قيمتين مىباشد ، نه خود وجود من . چه دىروز در كسوت فقر و هيئت زهد بر شما وارد شدم و از در خضوع در پايان مجلس نشستم و تحقيقات عرشى آوردم ، و جز استهزا و توهين چيزى نديدم . و امروز ، با زينت متكبّران و زىّ دنيا پرستان آمدم و سخنان سست گفتم ، همه را درست انگاشتيد . غنا و جهل را بر فقر و علم رجحان گذاشتيد . منم ابن ميثم بحرانى كه رتبت آثار علم به مال منوط دانستم و در اين معنى به شما اشعارى انگاشتم كه ستوده نداشتيد و مرا تخطئه فرموديد . چون آن جماعت با مقام شهود مجال انكار نيافتند ، اقرار آوردند و اعتذار جستند » .
همچنين ، نگا : فقير شيرازى ، خرابات فقير ، ص 147 .
سعدى ، بوستان ، باب چهارم :
حكايت
فقيهى كهن جامهاى تنگ دست * در ايوان قاضى به صف بر نشست
نگه كرد قاضى در او تيز تيز * معرِفّ گرفت آستينش كه : خيز
ندانى كه برتر مقام تو نيست * فروتر نشين ، يا برو ، يا بايست
نه هركس سزاوار باشد به صدر * كرامت به جاه است و منزل به قدر
چو ديد آن خردمند درويش رنگ * كه بنشست و برخاست بختش به جنگ
چو آتش برآورد بىچاره دود * فروتر نشست از مقامى كه بود
فقيهان طريق جدل ساختند * لم و لا أسلّم در انداختند
گشادند بر هم در فتنه باز * به لا و نَعَم كرده گردن دراز
تو گفتى خروسانِ شاطر به جنگ * فُتادند درهم به منقار و چنگ
كهن جامه در صفّ آخرترين * به غرّش درآمد چون شير عَرين
به كِلك فصاحت بيانى كه داشت * به دلها چو نقش نگين برنگاشت
بگفتندش از هر كنار آفرين * كه بر عقل و طبعت هزار آفرين
سمند سخن تا به جايى براند * كه قاضى چو خر در وَحَل بازماند