بدهد و قسم ياد كرد كه اگر يك دينار آن كم باشد نخواهم گرفت . يهودىيى همسايهاش بود ، اين مناجات را مىشنيد . روزى من باب تمسخر و استهزا نهصد و نود و نه دينار در كيسه نمود در وقتى كه جحا اين مناجات را مىكرد از روزنهء خانهاش به درون انداخت و گفت : بردار اى بندهء من . جحا مسرور گشته كيسه را برداشت شماره كرد ديد يك دينار كم است . گفت : مقصود خدا هزار دينار است ، شايد در شماره كردن اشتباه كرده يا موجود نبوده بعد خواهد داد - و كيسه را در صندوق نهاد . يهودى خشمگين شده بر در خانه آمده صدا كرد . جحا بيرون آمده گفت : چه كار دارى ؟ يهودى گفت : پولها مال من است به من ده . جحا گفت : چه پولى ، پولى از خدا خواستم داد ، يك دينار كم بود آن را هم خواهد داد . يهودى گفت : من پول را به جهت سخريه انداختم . جحا قبول نكرد . آخر الأمر مرافعهء ايشان به محكمهء قاضى كشيد . جحا گفت : من چون پيرم الاغ خود را به من ده تا سوار شوم و جبّهء خود را بده تا بپوشم آن وقت مىآيم . يهودى لاعلاج شده داد و به اتفاق رفتند خانهء قاضى . يهودى ادّعا كرد و جحا منكر شد و گفت ادّعايش باطل است چنانكه عادت كرده است هميشه از اين ادّعاهاى خلاف و غيرواقع مىكند و مسلمانان را اذيت مىنمايد . من مىترسم ساعت ديگر بگويد اين جبّه و
جوحى ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: احمد مجاهد
ص١٦٥