169 دلم مىخواست من باشم و ديگ
نادره روزى با زنش طعام مىخوردند . جحا گفت : هرگاه زحمتى نبود ؛ عجب طعام لذيذى بود . زنش گفت : حال كه زحمتى نيست . گفت : اگر خودم بودم و كسى نبود ؛ بىزحمت بود .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 20 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 32 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 144 .
مآخذ :
حصرى قيروانى ، جمع الجواهر ، ص 175 ؛ آبى ، نثر الدّرّ ، ج 3 ص 282 ؛ نويرى ، نهاية الأرب ، ج 3 ص 323 ؛ جمال الدّين وطواط ، الغرر ، ص 300 : « روزى با زنش طعام مىخوردند . جحا گفت : هرگاه مزاحمى نبود اين طعام لذيذى بود . زنش گفت : حال كه مزاحمى نيست ، من هستم و تو . گفت : دلم مىخواست من باشم و ديگ و نه كس ديگر » .
170 در را ببند غذا را بيار
نادره روزى پدرش گفت : اى جحا ! طعام را بياور در را ببند . گفت : نه ، اى پدر ! شرط آن است كه اول در را ببندم بعد طعام را حاضر كنم .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 20 ؛ ملّا نصر الدّين ، ص 144 .
مآخذ :
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 665 : « بخيلى به غلامش گفت : غذا را بيار و در را ببند .
غلام گفت : اشتباه گفتى . بايد بگويى : در را ببند بعد غذا را بيار . گفت : برو كه تو به سبب حزم و دور انديشيت آزادى » .
جمال الدّين وطواط ، الغرر ، ص 300 و نويرى ، نهاية الأرب ، ج 23 ص 323 و محمّد على احمد ، المغفّلين ، ص 45 و آبى ، نثر الدّرّ ، ج 3 ص 288 .