به دو گفتند كِاى ملّا تو فرداى * به گرمابه به تنهايى فروآى
چو فردا گشت ملّا با دلى شاد * سوى گرمابه آمد تند چون باد
لباسش را بكند و لنگ بر بست * حنائى هم به دست و پا و سر بست
وز آن سو آن جوانان سر رسيدند * لباس خويش را از تن كشيدند
يَكايَك تخممرغى برگرفتند * به زير لُنگ پنهانش بكردند
وز آن پس داخل حمّام گشتند * درِ آن را به روى خويش بستند
به ملّا اين سخن آهسته گفتند * حنا را از سرش پاكيزه شستند
به دو گفتند ما هريك گذاريم * يكى بيضه و بعد از آن بقاريم
اگر هركس نكرد او يك چنين كار * ببايد پول حمّامى به ناچار
بپردازد و عذرى مىنگويد * بجز راه وفا راهى نپويد
سپس غدغدكنان هر سو دويدند * گهى اينجا و گه آنجا جهيدند
به آخر روى سكّوها نشستند * يكى بيضه به جاى خويش هِشتند
چو ملّا ديد اينها برنشستد * يكايك بيضهاى بر جاى هِشتند
دو دست خويش را او زد به پهلو * به مانند خروسى كرد قوقو
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر ابى نواس ، ص 44 .
شروانى يمنى ، نفحة اليمن ، ص 153 : « حكايت - گويند روزى ابو نواس به دربار رشيد آمد .
و چون رشيد از آمدن وى مطّلع گرديد ، طبقى از تخم ماكيان بخواست و به حاضران دربار بفرمود كه : ابو نواس بيامده است و درب دربار حاضر است ، هريك از شما يكى از اين تخمها در زير پا بنهيد ، و چون او وارد گردد ، من تغيّر نمايم و به همهء شما غضب فرمايم و بگويم : هريك از شما اكنون بيضه در زير پاى كنيد و گرنه فرمان دهم كه سرهاى شما از ابدان جدا سازند ، تا ببينم ابو نواس چه مىگويد . پس حاضران هريك بيضه در زير پاى خود پنهان كردند ، و خليفه فرمان داد تا ابى نواس را بياورند ، و هرگونه سخن در ميان آمد ، تا آن كه پس از ساعتى از آن سخنان ، خليفه به غضب آمده و تغيّر شديدى اظهار كرده فرمود : تمام شما چون مرغان ايد كه در تمام امور مملكتى و مصالح دولتى نادانايد ، اكنون هريك تخمى كنيد كه صفت شما اين است ، و گرنه فرمان دهم كه سر از بدنهاى شما برگيرند - و رو كرد بدان كس كه به طرف راستش نشسته بود و فرمود : تو چون اوّلى ، هماكنون تخم كن . پس