تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
نادره روزى به جهت آوردن هيزم به كوه رفت و دو خربزه همراه داشت ، يكى را پاره كرد ديد بسيار بىمزه است او را به دور انداخته بر او شاشيد ، و همچنين آن يكى ديگر را . چون تشنگى بر او غالب گرديد و آبى نيافت ، هم آن خربزه‌ها را برداشته يك‌يك بخورد و گفت : يقين دارم كه بول به اين‌ها نرسيده .

مصادر :

نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 16 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 27 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 16 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 9 .

156 ديدن دو نفر در صحرا

نادره روزى در صحرائى مىرفت . دو نفر را ديد كه مىروند . پرسيد : كجا مىرويد ؟ گفتند : . . . گفت : برويد كه هنگام غروب . . . خواهيد رسيد .

مصادر :

نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 17 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 17 ( چاپ بمبئى ، 1312 ) ؛ مرشد كرمانى ، انيس البيعارين ، ص 38 .

157 در قيامت لباس لازم نيست

نادره وقتى او را گوسفند فربهى بود . رفقا جمع شدند كه بايد شيوه به كاركرد و گوسفند را خورد . كلا به خانهء او آمدند كه : اى اهل علم ! چنان تصوّر كن كه فردا قيامت است ، امروز برويم در يكى از باغ‌ها و گوسفند را كشته بخوريم و به عشرت گذرانيم . جحا قبول نمود . به اتّفاق در باغ رفتند و گوسفند را كشته كباب كردند و بخوردند . بعد از ظهر كه هوا گرم شد ، برهنه شده در آب سرد فرو شدند بجز جحا كه بيرون مانده رخوت همه را جمع كرده در بيرون باغ آتش به آنها زد و همه را بسوخت . چون رفقا از آب بيرون آمدند ، لباس‌ها را سوخته ديدند . گفتند : چرا چنين كردى ؟ گفت : نه اين‌كه شما گفتيد فردا قيامت است ، پس در قيامت