جواب باز نبايد داد » .
دكتر سيد محمد دبير سياقى ، پنجاه لطيفهء عبيد زاكانى ، لطيفهء 14 :
چون به حال نزع قزوينى فُتاد * در وصيت با كسان لب برگشاد
كه كُند در دشت و برزن بام و كو * هركسى كرباس كهنه جستوجو
پس بسازيدم كفن زان در نهفت * چيست گفتندش غرض زين كار گفت
از نكيران چون منى خود نا رهد * چاره مىسازم كه زحمت نا رسد
كهنه خلعت كهنه بنمايد جسد * نافتد در گردنم حَبل مَسَد
150 ادرارم تمام نمىشود
نادره روزى در حمامى رفته جهت ادرار در خلوتى درآمد . اتفاق در جنب آن جا دهن شير آبى بود كه آواز تشرشرش به گوش جحا مىرسيد . خيال كرد كه صداى ادرار اوست . تا ظهرى آنجا نشست . يكى او را ديد . پرسيد كه : اينجا چه مىكنى و انتظار چه دارى ؟ گفت : نمىدانم امروز چه مرضى عارضم شده كه ادرارم تمام نمىشود .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 16 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 26 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 101 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 141 .
151 گرفتن خايهء دلّاك
نادره روزى در حمّامى دلّاكى او را كيسه مىكرد . چون خواست پهلوى ديگر را كيسه نمايد ، در حين برخاستن خايهء دلّاك بىچاره پيدا شد . جحا خايهء او را بگرفت . دلّاك بانگ برآورد كه : چه مىكنى ؟ گفت : ترسيدم به زمين خورى .