او خويش را بفشرد و تنحنحى كرد و رنگش تغيير نموده و بيضه از زير پاى خويش به درآورد .
و همين گونه يكيك تخمها از زير پاى خود به درآوردند ، تا نوبت به ابى نواس برسيد . يك مرتبه دو دست بر كمر بنهاد و بانگى از نهاد برآورد و در آن بانگ همى گفت : قوقوقو ، و گفت :
خليفه به سلامت باشد ، مرغان بدون خروس زندگىشان به سامان نباشد ، پس اينان مرغان اند و من خروس ايشانم . رشيد چندان خنديد كه به پشت بيفتاد ، و اين بذلهگويى از وى بپسنديد » .
جوحى ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: احمد مجاهد
ص١٣٥