گفتهء خود پشيمان شد ، چشم بر هم نهاد دست دراز كرد گفت : همان نه دينار را بده كه قبول دارم .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 5 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 13 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 8 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 6 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 146 .
مآخذ :
محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 1 ص 3 :
خواب ديدن ملّا
دارم از وى حكايتى شيرين * دوش ملّا به خواب ديد چنين
كه كسى مىدهد ورا پندش * پس از آن داد دِرهمى چندش
چون كه بشمرد ديد نُه دِرم است * مدّتى فكر كرد و گفت كم است
نُه دِرم چيست ز آنكه من پيرم * تو بكن دَه دِرم كه تا گيرم
پولها را بداد پس ناچار * كه به يك بار گشت او بيدار
پس كف دست خويش را نگريست * ديد اصلا اثر ز چيزى نيست
پس دوباره به هم گذاشت دو چشم * ليك با آه و حزن و ناله و خشم
گفتش آن نُه دِرم كه اوّل بار * توى دستم گذاشتى بگذار
105 من يكى از اهل قبورم
نادره روزى تنها در صحرا مىرفت . سه نفر سوار را ديد كه به طرف او مىآيند . ترسيد . لباس از تن خود بيرون كرد در قبرى كهنه پنهان شد . سواران او را ديده بر سرش تاختند ؛ گفتند : تو كيستى ؟ گفت : من يكى از اهل قبورم ، الآن فرصت يافته ساعتى به جهت تفرّج بيرون آمدم .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 5 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 24 .