106 خوردن حلوا با چوب
نادره روزى در دكّان مرد حلوائى رفته مشغول به خوردن شد . صاحب دكّان ديد كه هرگاه امانش دهد اثرى از حلويّات باقى نخواهد ماند . چوبى برداشته هر چند بر سر و رويش مىزد او همچنان مىخورد و مىگفت : خدا بر اهل اين شهر بركت دهد كه حلويّات را با چوب و چماق وقف غربا كردهاند .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 6 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 13 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 11 ؛ عقّاد ، جحا ، ص 162 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 7 .
مآخذ :
محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 1 ص 6 :
رفتنِ ملّا در دكان حلوايى
داشت ملّا عزيمت جايى * ديد در ره دكان حلوايى
بوى حلوا به بينىاش برسيد * چند خميازه پىبهپى بكشيد
پيش رفت و نظر درست نمود * ديد حلواى زعفرانى بود
اشتها رَخنه كرد در جانش * تا كه بنمود توى دكّانش
اشتها بود غالب او را تيز * ليك در جيب او نبود پشيز
پس نمود او شروع برخوردن * تند اندر گلو فرو بردن
صاحبش ناگهان زره برسيد * چوب بسيار بر تنش بكشيد
ضمن دعوا و آن كتك خوردن * هول هولى به حلق خود بردن
گفت بَهبَه عجب نكو شهرى است * بين مردم چه لطفى و مهرى است
كه به ضرب كشيده و دعوا * مىخورانندمان همى حلوا
اسلامى ، خندههاى قهقههيى و ممتاز الحكاية ، جلد 1 ص 32 :
شيرينى مفت
« رندى احمق درب دكّان شيرينى فروش رفته يك من شيرينى خريد و به نوكر داده گفت :