روشنتر گشت كه بىسايهء حشمت خداوند « 1 » شعاع آفتاب سعادت بر هيچ آفريدهء نمىافتد ، و بىلطف « 2 » انماء و حسن انتماء « 3 » آن دولت و تنفس روايح لواقح آن تربيت هيچ گل آرزو و حجاب « 4 » غنچه نمىگشايد ، و حايل شبهت ( و رتبت از ميان بر حاشيه « 5 » ) كه شفقت و عاطفت خداوندى « 6 » تا ابد پاينده باد چه نعمتى بزرك و سعادتى شگرف و موهبتى عظيم و عطيت « 7 » جسيم است ، نعم الله تعالى مجهولة فاذا فقدت ( عرفت ، به حمد اللّه « 8 » ) اكنون آن ذات عالى - كه فهرست مكارم و پيشواى اكارم است و خود درين روزگار جز او كه باقى باد كه « 9 » مانده است - صحت كامل كه صلاح جهانيان را شامل است باز يافته است « 10 » ، و دورونزديك بدين بشارت كه از لذّت آن عبادت « 11 » نمىتوان كرد مهيا « 12 » شدند ، اذا سلمت و كل « 13 » الناس قد سلموا ، و نيز تتمهء آن « 14 » سعادت را اميد انعطاف بر سمت حضرت و اعتكاف بر سدهء دولت يعنى جناب خداوندى روى نمود ، و مورد اين « 15 » مراد اگر روزگار چنان كه فعل اوست ( حالى در آن نباشد آن ( ظ ، از ) شايبهء « 16 » ) تعذّر و تعسف « 17 » مصفى شد ، و خيال جمال خداوند ( ؟ ؟ ؟ اره ؟ ؟ ؟ اره دل و جان را « 18 » ) در كارسازى عشقبازى افكند ، ( بيت « 19 » ) فلا ادرى باى امرين « 20 » بفتح ( خيبرام « 21 » ) بقدوم جعفر ،
اندازهء خوش دلى ز اندازه برفت * اندوه « 22 » كهن بشادى و تازه « 23 » برفت
ايزد تعالى بر تحقيق اين امل كه مادهء حيات جهانيست « 24 » لطايف صنع خويش برگماراد « 25 » ، و بنده را روزى « 26 » پيشتر متقبل اعمال اقبال يعنى مقبل
هامش
( 1 ) خداوندى .
( 2 ) تلطف .
( 3 ) ايماء .
( 4 ) ظ ، حجاب .
( 5 ) و ريبت از ميان برخاست .
( 6 ) ضا ، كه .
( 7 ) و عطيتى .
( 8 ) عرف قدرها .
( 9 ) سا .
( 10 ) ضا ، و مزاج مبارك عنان بر صوب اعتدال تافته .
( 11 ) ظ ، عبارت .
( 12 ) مهنا .
( 13 ) فكل .
( 14 ) اين .
( 15 ) آن .
( 16 ) خاك در آن نپاشد .
( 17 ) و تعسر .
( 18 ) بتازه دل و جايز .
( 19 ) شعر .
( 20 ) الامر اسرى ( ظ ، الامرين اسر ) .
( 21 ) الخيبر او .
( 22 ) و اندوه .
( 23 ) تازه .
( 24 ) جهانيانست .
( 25 ) برگمارد .
( 26 ) ضا ، روزى .