دوش با روزگار مىگفتم * چند بدسيرتى و بدگهرى
با هر آنكس كه نيك نيك شوى * چون نكوتر نگه كنم بترى
نيم نانى ببخردان ندهى * آب « 1 » روى هنروران ببرى « 2 »
فضلا را كه بر فلك سپرند * چون زمين زير پاى « 3 » مىسپرى
غم آنها كه از تو هر ساعت * غصها مىخورند مى « 4 » نخورى
روزگارم جواب داد كه تو * مگر از كار و حال بىخبرى
از براى مرا توانى كرد * كز سر اين سخن فرا گذرى
شرح بيداد ظلم « 5 » من ندهى * پردهء راز جرم من ندرى
صاحب مملكت نصير دين « 6 » * و آنگهى سيرتى « 7 » نه دادگرى
آن نيكو « 8 » خلق خوب خلق كه كرد * بارى از جملهء بديش برى
آن رسيده بر تبت ملكى * در گذشته ز حالت بشرى
آن وزيرى كه مىرسد او را * بر سران زمانه تاجورى
يافت بر سروران سرى و سزاست « 9 » * كوست مطلق سرى و ابن « 10 » سرى
( رتبت خاك پاى او چو بديد * درگذشت آسمان ز باد سرى « 11 » )
هست از غيب اين جلالت و قدر « 12 » * حضرتش را هنوز ماحضرى
كوكب قدر « 13 » او درفشان باد * تا فروزد « 14 » كواكب سحرى
زندگانى « 15 » مجلس عالى خداوندى در رفعتى كه نسبت « 16 » قدر آن رتبت تدوير « 17 » تزوير نمايد و ذكر حامل « 18 » خامل گردد و مراقد فراقد « 19 »
هامش
( 1 ) و آب .
( 2 ) چه برى .
( 3 ) يى چه .
( 4 ) چون .
( 5 ) و ظلم .
( 6 ) ظ ، الدين .
( 7 ) صورت ( ظ ، سيرتم ) .
( 8 ) نكو .
( 9 ) و سزد .
( 10 ) ذابن .
( 11 ) سا .
( 12 ) ظ ، قدر .
( 13 ) بخت .
( 14 ) درفشد .
( 15 ) رسالة اخرى ، زندگانى .
( 16 ) به نسبت .
( 17 ) ش ، باصطلاح علماى هيئت قديم فلكى است از افلاك منسوب بخمسهء متحيره كه جرم كوكب در ثخن آن مركوز است .
( 18 ) نام فلكى است از افلاك منسوب ببعض سيارات و آن را نسبت بشمس خارج مركز نامند .
( 19 ) ش ، جمع فرقد نام ستارهايست و فرقدان معروف است .