آن ايادى دانم « 1 » در چنين حادثه كه باز پسين باد دستكاريهاى دوستانه و جان سپاريهاى مخلصانه نكند ، و عياذا « 2 » بالله طريق تساهل و تغافل سپرد ، و شيوهء تاخير و تقصير برزم « 3 » ،
در خدمت تو اى ز دل و جان عزيزتر * جان بر ميان ( ببندم و صد « 4 » ) بندگى كنم
توقّفى كه تا اين غايت در جواب مخاطبات رفته است موجبى روشن و عذرى ظاهر دارد ، و العذر « 5 » عند كرام الناس مقبول ، و آن « 6 » آنست كه كهتر را ناگاه و نابيوسان چون بلاى ناگهان سفر جند در راه آمد ، و رنجها « 7 » كه گر شرح دهم هزار دل خون گردد مشاهده بايست كرد « 8 » ، و قصيرة عن طويلة سرمايى كه زبان « 9 » در دهان بيفسراند و جنين را در شكم ضرر رساند معاينه ديده شد ، و بيابانى كه فهم « 10 » بپايان آن دشوار رسد و وهم « 11 » در طول و عرض آن سرگردان ماند بريده آمد « 12 » و حاشى « 13 » المجلس با خام قلتبانانى « 14 » كه ديو از وجود ايشان بگريزد و ابليس از تقدّم « 15 » ايشان انفت نمايد و لا تسال عن اصحاب الجحيم ملاقات افتاد ، و شهرى كه پارگين سرخس « 16 » و سولهء « 17 » بوقبيس برو « 18 » شرف دارد تنگتر از دل رنجوران و شوريدهتر از خواب مخموران و سردتر از آه مهجوران مطالعه كرده شد ، و آخر اواخر « 19 » شعبان بعد اللتيا و التى با دلى از محنت سوخته و تنى از سرما فسرده به حضرت باز رسيده آمد ، و از آن روز باز تا « 20 » الى يومنا هذا مهتر فلان را - كه از تقصير خويش در حق او صد هزار خجالت دارم و از انقباض او با اين كهتر سخت ( بسيار شكايت « 21 » ) - در رفتن متقاضى بودهام ، تا اكنون كه همراهى بدست آورد « 22 » و پاى در راه نهاد .
بدين موجبات و دواعى « 23 » تا اين غايت خدمات در « 24 » تراخى بوده است ،
هامش
( 1 ) داند .
( 2 ) و العياذ .
( 3 ) ورزد ، شعر .
( 4 ) ببندمت و .
( 5 ) العذر .
( 6 ) و اين .
( 7 ) و رنجهاى .
( 8 ) كردن .
( 9 ) زفان .
( 10 ) انديشه .
( 11 ) وهم .
( 12 ) شد .
( 13 ) و حاشا .
( 14 ) قلتبانى .
( 15 ) تقديم .
( 16 ) رحس .
( 17 ) ظ ، شوله ( بمعنى مزبله ) .
( 18 ) بريشان .
( 19 ) از ماه .
( 20 ) سا .
( 21 ) شكايت كند .
( 22 ) آورده .
( 23 ) داعى .
( 24 ) بر .