و اسلاف « 1 » ) او حقوق نيكوخدمتى كه رعايت آن لازم باشد مؤكد داشتهاند ، همت پادشاهانه بر استخلاص او گماشتن و جناح رحمت بر احوال او « 2 » گسترانيدن و آن جماعت را برين حركت ناواجب ملامتى بواجب فرمودن از مواجب و فرايض است ، و از موجبات ثنا و ثواب جزيل .
آخر اين معانى عطف عواطف « 3 » شاهانه را در هزّت « 4 » آورد ، و شفقت و رحمت خسروانه را فرا جنباند ، و بر دست بدر الدين الغ ( و مثال « 5 » ) لالا بيك درين معنى سوى خداوند ملك اسلام عز نصره پيغامى با طول و عرض « 6 » باپلپل و دارچينى صادر شده .
خود در ميان تمشيت اين كار صبح « 7 » سعادت از مطالع « 8 » غيب جمال داد ، و بشارت انحلال عقدهء آن « 9 » واقعه و انفصام عروهء آن « 10 » حادثه در رسيد ، و مواسم اقبال بخلاص آن مجلس تازه گشت ، و نواسم راحت مخلصان در تنسم آمد ، و كفى الله المؤمنين القتال ، و خدمتگار كه بسبب « 11 » المام آن تشويش در غرقاب حيرت افتاده بود و در حبايل محنت گرفتار شده « 12 » ديگربار دست در شاخ شادمانى زد ، و از كشاكش دست انديشه گشايش يافته « 13 » و ديدهء دل را « 14 » كه داغ اخلاص دارد بجمال ( كمال اخلاص « 15 » ) مكتحل گردانيد ،
و كاننى يعقوب من فرجى « 16 » به * اذعاد من شم القميص بصيرا
و الله لوقنع البشير بمهجتى « 17 » * اعطيته و رايت ذاك يسيرا
و غرض « 18 » آنكه تا خداوند را محقق باشد كه من خادم در آن باب مقصر نبودهام « 19 » ، و جانب اخلاص و حقوق قديم را نامرّعى نگذاشته « 20 » ، و هرگز بتواند « 21 » بود كه چون من كهترى كه خويشتن را رضيع آن مكارم ( وضيع و وضيع « 22 » )
هامش
( 1 ) و اسلاف ( ظ ، اباعن جد اسلاف ) .
( 2 ) ضا ، گماشتن و .
( 3 ) عاطفت .
( 4 ) هذب .
( 5 ) سا .
( 6 ) ضا ، و مثالى .
( 7 ) هيچ .
( 8 ) مطلع .
( 9 ) اين .
( 10 ) اين .
( 11 ) سا .
( 12 ) آمده .
( 13 ) يافت .
( 14 ) و دل را .
( 15 ) سا .
( 16 ) فرحى .
( 17 ) ببهجتى .
( 18 ) غرض .
( 19 ) نبودم .
( 20 ) نگذاشتهام .
( 21 ) تواند .
( 22 ) وضيع ( ظ ، و صنيع ) .