دنياوى امتزاجى لطيف بر وجهى شريف داده ، و در « 1 » عنفوان موسم جوانى و عنوان صحيفهء زندگانى و ريعان شباب و رونق عمر - كه مجال برعات « 2 » هواى نفسانى و وقت توقان « 3 » قواى شهوانى باشد - از ارتكاب معاصى اوامر « 4 » يزدانى و اجتذاب نواصى مقتضى « 5 » جوانى اجتناب نموده ، و بعروهء وثقاى تقوى و حبل متين عقل مبين استمساك و اعتصام واجب داشته .
درين وقت رأى ( ما چنان اقتضا كرد « 6 » ) كه بر ديانت او اعتمادى مستأنف « 7 » فرماييم ، و چهرهء احوال او را ( بجمال زيادت « 8 » ) تربيت بياراييم ، و حق علم و فضل او را بديدهء عنايت برعايت رسانيم ، ( چه كه علم جوهرى « 9 » ) عزيز است در خزانهء هر طبعى نيايد ، و فضل را يد عالى همت است بهر منزلى راى مقام نكند ، نه توفيق طلب علم هركس را « 10 » دريابد و نه چشم ( هر طالب بجمال مطلوب مكتحل شود ، صد هزار ميل انتظار در ديدهء « 11 » ) پويندگان راه اميد كشتند « 12 » تا نظر يك خاطر بر چهرهء ( دلگشاى علم « 13 » ) افتد ، و صد هزار دست ردّ در « 14 » سينهء جويندگان نعمت وصال نهند تا دست يك طالب « 15 » بگوشهء دامن مقصود « 16 » رسد ،
( شعر )
سالها بايد كه تا يك سنك اصلى ز افتاب * لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن
پس هركه از حضرت ربّانى ( كرامت اين خلعت « 17 » ) يافت و بمزيت اين اختصاص مشرف گشت بر تربيت او اقبال فرمودن ( و باعزاز او اعتزاز « 18 » ) نمودن و در اكرام او باهمال دقيقهء ( راضى نابودن بحسن و وفور منقبت او در درجه و مزيت « 19 » ) او افزودن ( از لوازم و مواجب « 20 » ) باشد ، و بدين « 21 » موجبات بدر الدين را كه
هامش
( 1 ) در .
( 2 ) نزغات ظ ، نزعات ( جمع نزعة بمعنى كشش و تمايل ) .
( 3 ) نزقات .
( ش ، جمع نزقة بمعنى از جاى برانگيخته شدن و تاختن ) .
( 4 ) باوامر .
( 5 ) بمقتضى .
( 6 ) چنان ديد .
( 7 ) ش ، تازه و بىسابقه و از سر نو .
( 8 ) بزيادت جمال .
( 9 ) چه علم جوهر .
( 10 ) هركسى را .
( 11 ) سا .
( 12 ) كشند .
( 13 ) علم دلگشاى .
( 14 ) بر .
( 15 ) طلب .
( 16 ) مطلوب .
( 17 ) خلعت اين كرامت .
( 18 ) و باعتزاز او اهتزاز .
( 19 ) ناراضى بودن و بحسب وفور منقبت او درجه و مرتبت .
( 20 ) از مواجب و لوازم .
( 21 ) بدين .