[ حكايت بزرگى كه دوستى را ، از دوستش ، باز نمىگرفت ]
حكايت - وقتى بزرگى را گفتند كه از فلان دوست چرا دوستى قطع نكنى كه بر معاصى اصرار مىنمايد و در مناهى افتاده است ؟ آن بزرگ فاضل بود ، جواب چنين داد كه وى را به فضل « 1 » دوست امروز حاجت است ؛ بلك « 2 » شرط محبّت اقتضاى آن كند « 3 » كه به وسيلت دوستى دست وى گيرم تا مگر به لطف و فضل خداى تعالى « 4 » وى را « 5 » از فضول باز دارم تا از آتش دوزخ رسته شود .
هفتم ، آنك دوست را به دعا ياد دارد و همچنان فرزندان وى را در غيبت وى « 6 » خاصه كه رسول ، صلّى اللّه عليه « 7 » ، فرموده است كه « 8 » دعاى غايب در حق غايب ، مسموع باشد « 9 » .
هشتم ، وفاى دوستى نگاه داشتن و وفاى دوستى بعد ازين كه شرح داده شد ، آنست كه دوستى مستمر دارند ؛ چنانك آن دوستى به فرزندان ميراث ماند ، و رسول ، صلّى اللّه عليه « 10 » ، فرموده است : الحبّ يتوارث 71 . « 11 » يعنى دوستى آنست كه به فرزندان به « 12 » ميراث ماند .
نهم ، آنك به قدر امكان و اندازهء استطاعت تكلّف از ميان برگيرند « 13 » ؛ چه تكلّف زيادتى در متعارف ، مستحسن نشناسند « 14 » .
دهم ، آنك پيوسته ظنّ چنان برد كه مگر خود در حقوق دوستى قاصر است و از دوست مراعات ، توقّع داشتن ، عادت نكند كه آن شايبهء طمع دارد و به همه حقها قيام نمايد .
شعر
هيچ شادى نيست اندر اين جهان * برتر از ديدارِ روى دوستان
وايچ « 15 » تلخى نيست بر دل ، تلختر * از فراقِ دوستانِ پرهنر
هامش
( 1 ) . ب : بفضايل .
( 2 ) . اساس + به ، ضبط متن براساس ب و ن است .
( 3 ) . ب ( كند ) ندارد .
( 4 ) . ب ( ى تعالى ) ندارد .
( 5 ) . ب ( وى را ) ندارد .
( 6 ) . ب : او .
( 7 ) . ب : عليه السلام .
( 8 ) . ب ( كه ) ندارد .
( 9 ) . در حاشيه اساس افزودهاند : اقرب الدعاء الى الاجابة دعاء الغايب للغايب .
( 10 ) . ب : پيغامبر عليه السلام .
( 11 ) . ب + و البغض يتوارث .
( 12 ) . ب ( به ) ندارد .
( 13 ) . ب : برگيرد .
( 14 ) . ب + نشناسد .
( 15 ) . ب : و آنج ، ن : هيج .