خيزد « 1 » ، دوستى به فساد آيد و كار به دشمنى انجامد .
شعر
هرآن دوست كز بهر سود و زيان * بود دوست ، دشمن بود « 2 » ، بىگمان
منوچهر گفته است كه « 3 » مرد دانا اندر وقت آنك دوست را كارى پيش آيد ، هرچند كه از آن دوست آزرده بود ، آزار از « 4 » دل بيرون كند و هرچند كه « 5 » مستوجب عتاب بود ، آن عتاب « 6 » بردارد كه « 7 » شايسته دوستى آن بود كه به « 8 » نيك و بد بر وى اعتماد شايد كردن .
شعر
كرا آزموديش و يار تو گشت * منال از گناهى كه بر وى گذشت
بر آن كِت گزين بود ، مگزين دگر * و اگر نه بمانى پياده از دو خر
فيقراوس حكيم گويد : از دوست به يك بدى كه « 9 » به مردم رسد ، نبايد بريدن ، بلك دوست مهربان آن بود « 10 » كه اگر تقصيرى از دوست صادر شود ، عذر خويشتن « 11 » خواهد . و بر قصر آفريدون نوشته « 12 » است كه از دوستان مخلص « 13 » آزار دل نگيرند كه آن سرمايهء نادانيست . و بزرگان گفتهاند كه اگر « 14 » در مردم چهار خصلت نباشد با ايشان دوستى نشايد كردن : اول ، عقل كه در صحبت احمق هيچ فايده نبود و به آخر « 15 » به وحشت انجامد كه احمق چون خواهد 69 كه نيكويى كند ، شايد كه بنابر نادانى به وجهى « 16 » اقدام نمايد كه مضرّت « 17 » وى بيش از منفعت بود . دوم ، خلق نيكو ؛ زيرا كه از مردم بدخوى سلامت ، توقّع نشايد داشت و چون متغيّر شود به خوى بد جملهء حقوق را به يك لحظه ترك كند و همه سابقه و انبساط را به زيان آرد . سوم ، آنك با سكونت و رفق بود و نهاد او به انصاف بود ؛ زيرا كه از مردم شتابزده و ظالمنهاد ، وفاى دوستى ، توقّع نشايد داشت .
هامش
( 1 ) . ب : از غرض برخيزد .
( 2 ) . ب : شود .
( 3 ) . ب ( كه ) ندارد .
( 4 ) . ب ( از ) ندارد .
( 5 ) . ب ( كه ) ندارد .
( 6 ) . ب ( آن عتاب ) ندارد .
( 7 ) . ب ( كه ) ندارد .
( 8 ) . از ب افزوده شد .
( 9 ) . اساس : از دوست كه به يك بدى ، ن : از دوستى بيك بدى كه ، ضبط متن براساس ب است .
( 10 ) . ب : باشد .
( 11 ) . ب : خويش .
( 12 ) . ب : نبشته .
( 13 ) . ب + باندك تقصيرى مجانبت ننمايد و
( 14 ) . ب : تا .
( 15 ) . ب + كار .
( 16 ) . ب : بر وجه .
( 17 ) . ب : زيان .