تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
است . شعر
شود دوست ، از دوست آراسته * چو با ايمنى ، مردم از خواسته همه چيز پيرى پذيرد ، بدان ! * مگر دوستى كان بماند ، جوان
ارستاطاليس « 1 » گفته است كه « 2 » دو چيز اندوه « 3 » از دل ببرد : يكى ، ديدار دوستان . دوم ، سخن دانايان « 4 » و نصيحت و موعظت ايشان . « 5 » شعر
دو چيز انده از دل به بيرون برد * رخ دوست و آوازِ مردِ خرد
افلاطون گويد كه « 6 » از دوست به اندك چيزى « 7 » كه واقع شود « 8 » ، دست بازداشتن ، نه از دانش بود ؛ چنانك شاعر گويد ، و در قصر آفريدون به ترتيبى ديگر نوشته است « 9 »
از دوست به هر زخمى افگار نبايد شد 68 * وز يار به هر جورى بيزار نبايد شد
شعر
بود دوست مر دوست را چون سپر * به از دوست مردم كه باشد دگر
بزرجمهر گفته است « 10 » : مردم را در شادى و محنت از دوست ، چاره نيست كه راى و تدبير « 11 » دوستان در كارها همچنان روشنايى دهد كه آفتاب . و « 12 » حكما گفته‌اند كه هزار دوست يك مرد را بسيار نيست و يك دشمن هزار مرد را بسيار است . افلاطون گويد : دوستى و دشمنى به اندازه بايد كردن كه آن « 13 » تمامى دانش است . شعر
كه مر دوست را جاودان پندِ دوست * بِهْ از گوهر ار چند گوهر نكوست
و دوستى نبايد كه از براى سود و زيان بود و از براى غرض حالى « 14 » كه چون غرض
هامش
( 1 ) . ب : ارسطاطاليس . ( 2 ) . ب ( كه ) ندارد . ( 3 ) . ب + را . ( 4 ) . ب + و عالمان . ( 5 ) . ب ( و نصيحت و موعظت ايشان ) ندارد . ( 6 ) . ب ( كه ) ندارد . ( 7 ) . ب : چيز . ( 8 ) . ب : گردد . ( 9 ) . ب ( و در قصر آفريدون به ترتيبى ديگر نوشته است ) ندارد . ( 10 ) . ب : گويد . ( 11 ) . ب ( و تدبير ) ندارد . ( 12 ) . ب ( و ) ندارد . ( 13 ) . ب : و اين معنى . ( 14 ) . ب : اغراض خالى .
تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 48 | علي بن أبي حفص بن فقيه محمود الإصفهاني / على اكبر احمدى داراني