بود و گفتهاند : الطّبع من الطّبع يسرق . يعنى « 1 » طبع ، از طبع بدزدد ؛ زيراكه نفس انسانى را ايزد ، عزّ شأنه ، « 2 » چنان آفريده است « 3 » كه قابل خويهاست .
شعر
با بدان كم نشين كه درمانى « 4 » * خوپذيرست نفس انسانى
41 بزرگان اهل دين « 5 » گفتهاند : مقاطعة الاحمق قربة الى اللّه تعالى 42 . يعنى بريدن از مردم احمق نزديكى جستن بود ، « 6 » به خداى تعالى . و گفتهاند « 7 » : النظر الى وجه الاحمق معصية .
يعنى نظر كردن بر « 8 » روى احمق معصيت است . « 9 » و از اينجا معلوم مىشود كه نظر كردن ، بر روى « 10 » عاقل « 11 » ، و با وى دوستى كردن ، طاعتست .
موبد گويد : جاهل را نصيحت كردن ، منفعت نكند كه « 12 » گفتهاند : ناصح الجاهل كواعظ السّكران . يعنى آنك جاهل را پند دهد و نصيحت كند ، « 13 » چنان « 14 » باشد كه مست را در حالت « 15 » مستى موعظت كند .
حكيم « 16 » گويد : سخن « 17 » دانايان به نادان گفتن چو پولى « 18 » باشد كه از آن سوى رود بنا نهند « 19 » . يعنى كه نادان ، سخن نيكو « 20 » شنودن « 21 » ، دشمن دارد و نصيحت و موعظت دانايان ننيوشد ؛ « 22 » لاجرم دانايان از نااهل و نادان « 23 » ، سخن خويش پوشيده داشتند « 24 » و از اسرار خويش « 25 » ، ايشان را خبر ندادند .
شعر
سخنگوى هر گفتنى را بگفت * همه گفتِ دانا ز نادان نهفت « 26 »
هامش
( 1 ) . ب + كه .
( 2 ) . ق + نه .
( 3 ) . ب : چنان فرموده .
( 4 ) . ب : بدمانى .
( 5 ) . ب ( اهل دين ) ندارد .
( 6 ) . ق ( بود ) ندارد .
( 7 ) . ق ( و گفتهاند ) ندارد .
( 8 ) . ب و ق : در .
( 9 ) . ب : گناهست .
( 10 ) . ب : نگريستن به روى ، ق : به روى .
( 11 ) . ب + و عالم .
( 12 ) . ق ( كه ) ندارد .
( 13 ) . ب و ق : پند و نصيحت دهد .
( 14 ) . ب : آنچنان ، ق : همچنان .
( 15 ) . ب : حال .
( 16 ) . ب : حكيمى .
( 17 ) . ق ( سخن ) ندارد .
( 18 ) . ب و ق : پلى .
( 19 ) . ق : از آن سوى رود بود .
( 20 ) . اساس : عاقل ، ضبط متن براساس ب و ق و ن است .
( 21 ) . ب و ق : شنيدن .
( 22 ) . ب : و پند دانايان را ننيوشد ، ق : و نصيحت و موعظت و گفتار دانايان را بنپوشد .
( 23 ) . ق : از نادان و نااهل .
( 24 ) . ق : داشتن .
( 25 ) . ب : خود .
( 26 ) . ب + و الله اعلم بالصواب .