گفت : مترس كه ترا از من باكى نيست ، چيزى مىپرسم از تو . گفت : چه مىپرسى ؟
معروف « 1 » گفت : قرآن دانى خواندن تا مصحف « 2 » به تو بخشم ؟ زن گفت : « 3 » نه . « 4 » پس گفت « 5 » مصحف « 6 » كجا برى ؟ « 7 » گفت ببرم و « 8 » به پارهاى كرباس بفروشم و پيراهنى « 9 » دوزم . معروف او را گفت : « 10 » مصحف به من ده پيراهن از من بستان . مصحف « 11 » بستد و پيراهن خويش به دو داد . « 12 »
روميان گفتهاند كه « 13 » هرچيزى را بنياديست « 14 » و بنياد خوى نيكو شرم است و پاسبان او دانش است و بنياد خوى بد عدم التفات نصيحت است و هذيان گفتن .
بزرجمهر گفته است : چند خوى آنست « 15 » كه از عادت دانايانست : يكى آنك سخن جز آن نگويد كه سود او و از آن مردم اندر آن « 16 » بود و از آن سخن بگريزد كه ازو زيان خواهد بود « 17 » و ديگر چون كارى كند ، فرجام آن بنگرد و فايدهء آن « 18 » بداند كه چيست و ديگر « 19 » جنگ و پيكار را بر آشتى نگزيند . « 20 »
شعر « 21 »
چو « 22 » از آشتى شادى آيد ، به چنگ * خردمند هرگز نكوشد ، به جنگ
هم « 23 » بزرجمهر گويد : از جملهء بدخويى يكى آنست كه به خوى بد ، كار به زيان آرد و « 24 » پندارد كه نيكو « 25 » همى كند و ديگر « 26 » [ از ] « 27 » آنچ بر وى بگذرد ، عبرت نگيرد و
هامش
( 1 ) . ب ( معروف ) ندارد .
( 2 ) . ب و ق + را .
( 3 ) . ب + كه .
( 4 ) . ق + معروف گفت فرزندى يا شوهرى دارى كه قران داند خواندن زن گفت نه .
( 5 ) . اساس ( گفت ) ندارد ، ضبط متن براساس ب و ق است . ب + كه .
( 6 ) . ب + را .
( 7 ) . ب و ق : مىبرى .
( 8 ) . ق ( و ) ندارد .
( 9 ) . ق : پيراهن .
( 10 ) . ب : گفت او را ، به و ق + اين .
( 11 ) . ب و ق + را .
( 12 ) . ب : و پيراهن را از تن خود بركند و بدان زن داد ، ق : و پيراهن از تن بركند و بدان زن داد .
( 13 ) . ب و ق ( كه ) ندارند .
( 14 ) . ق : هست .
( 15 ) . ب : است .
( 16 ) . ب : اندرو ، ق ، هم درو .
( 17 ) . ب و ق : خيزد .
( 18 ) . ب : ( آن ) ندارد .
( 19 ) . ب + آنك .
( 20 ) . ب : جنگ و پيكار براشنى بكزيند ، ق : جنگ و پيكار براستى بكريزند .
( 21 ) . ق ( شعر ) ندارد .
( 22 ) . اساس : جز ، ضبط متن براساس ب و ق و ن است .
( 23 ) . ب و ق ( هم ) ندارند .
( 24 ) . ق ( و ) ندارد .
( 25 ) . ب : نيكى . ق : نيكويى .
( 26 ) . ب ( و ديگر ) ندارد .
( 27 ) . ضبط متن تصحيح قياسى است .