نبود ، ازو ايمن نتوان بودن . « 1 »
حكيم هند گويد « 2 » كه مردم بدخوى « 3 » هميشه در دلتنگى باشد ، از گفتار و كردار خويش و با مردم بدخوى صحبت داشتن ، تن خويش « 4 » را زيان كردن و « 5 » رنج رسانيدن باشد . « 6 »
شعر « 7 »
ز گفتار و كردار و ز خوىِ زشت * كسى نَدْرَوَد خوب ، چون « 8 » زشت كشت
بزرجمهر گويد : « 9 » خوى نيكوست كه آبادانى جهان ، اندر وى است و يافتن « 10 » جهان ، « 11 » از وى است . هندوان گويند : « 12 » آنك « 13 » پنج خوى با خويشتن دارد ، او را « 14 » به همه هنرها ستوده دانند : « 15 » يكى ، خوى خوش . دوم ، خرسندى . سوم ، شكيبايى . چهارم ، چرب سخنى ، پنجم ، كم آزارى .
افلاطون گويد : بدترين مردم آن بود كه او خوى بد را كار كند « 16 » و انباز خويش دارد . « 17 »
شعر
بِهين « 18 » مردمان مردمِ نيكخوست * بتر « 19 » آنك خوىِ بد انبازِ اوست
[ حكايت معروف كرخى ]
حكايت - از خوى نيك « 20 » معروف كرخى 138 يكى آن بود كه وقتى به كنار آبى رسيد ، خواست كه وضو كند ، مصحفى باهم « 21 » داشت ، بنهاد و « 22 » به وضو مشغول شد . زنى بيامد و مصحف « 23 » بدزديد . معروف بر اثر او برفت و « 24 » آن زن عظيم بترسيد . معروف « 25 »
هامش
( 1 ) . ق : كه آنكس كه خوى نيكو و دانش زياده نكند ازو ايمن نتوان شد .
( 2 ) . ق : گفته است .
( 3 ) . ق : بدخو .
( 4 ) . ب : خود .
( 5 ) . ق : زيان دارد ، ب و ق + بتن .
( 6 ) . ق : رسانيدنست ، ب و ق + شعر .
( 7 ) . از ب و ق افزوده شد .
( 8 ) . ق : گر .
( 9 ) . ق + كه .
( 10 ) . ب و ق + ان .
( 11 ) . ق ( جهان ) ندارد .
( 12 ) . ب و ق : گفتهاند .
( 13 ) . ب : كه .
( 14 ) . ق ( او را ) ندارد .
( 15 ) . ب : دارند ، ق : داند .
( 16 ) . ب : كه خوى بد را كار فرمايد .
( 17 ) . ق ( بد را كار كند و انباز خويش دارد ، شعر ) ندارد .
( 18 ) . ق : بهى .
( 19 ) . ق + از .
( 20 ) . ب و ق : نيكخويى .
( 21 ) . ب : مصحف قرآن داشت ، ق ( باهم ) ندارد .
( 22 ) . ب ( و ) ندارد .
( 23 ) . ب و ق + را .
( 24 ) . ب و ق ( و ) ندارند .
( 25 ) . ب + كرخى .