سرفرازى صراحى همدمى جام مى است * مىبرد دست آنكه در دامان همدم مىزند
دل چو يكدم صورت وصلت تعقّل مىكند * روزگارى پاى شادى بر سر غم مىزند
عاقبت محمودا سر در سر كارت كند * دولتى يابد كه پا بر ملكت جم مىزند
مقطّعات
اى حضرت « 1 » تو غايت مقصود روزگار * و اى طلعت تو اختر مسعود روزگار
تا سر بر آستان جلالت نهاد بخت * فرخندهء جهان شد و محمود روزگار
آن را كه پاىبوسى جناب تو داد دست * شد سرفراز عالم و محسود روزگار
و آن كس كه يافت ردّ و قبول تو جاودان * مقبول عالم آمد و مردود روزگار
در چشم همت تو چهقدر آورد جهان * با جملهء خزاين موجود روزگار
معهود عادت تو كه لطفست و مكرمت * منسوخ كرده عادت معهود روزگار
تا تو عزيز مصر دلى ما نمىكنيم * انديشهء دراهم معدود روزگار
دور سپهر عمر گذشته زيان نكرد * چون ذات پاك تست ورا سود روزگار * 919 « 2 » در جمع باد باقى عمر تو آنقدر
كز خرج آن ملول شود جود روزگار « 3 »
و له أيضا
منعما تا به حشر مأمن بخت * آسمان عليّه خواهد بود
مهر راى تو در ممالك غيب * كاشف هر خفيه خواهد بود
اقتدا بر مآثرت تا حشر * سنتى بس سنيّه خواهد بود
هامش
( 1 ) حضرة .
( 2 ) اين متن در نسخه عكسى بياض صفحه 918 است .
( 3 ) اين شعر قطعه نيست .