* 921 * « 1 »
اى جوانبختى كه از بخت جوان تا چرخ پير * از كمال و فضل تو علم و ادب آموختند
خوان احسانت چنان شايع شدست اندر جهان * كأهل دنيى زاد عقبى هم از آن اندوختند
راى شرع آراى تو نوريست كأهل آسمان * شمع جمع انجم و افلاك از آن افروختند
زينت گيتى در آن دم شد كه خياطان دهر * جامه [ ى ] انصاف بر بالا [ ى ] جاهت دوختند
كاروان خلق تو بگذشت سوى مرغزار * تا قيامت مشك آهوى ختن اندوختند
تا ز چشم بد مصون ماند ترا ذات شريف * خواندند الحمد و از بهرت سپندى سوختند
فى الجواب
اى خردمندى كه بهر چشم زخم ذات تو * نه سپهر از جرم و ماه و خورسپندى سوختند
قطعه نظم لطيفت ديده چون ديد و دلم * زان كلام عذب اسرار بيان آموختند
گر چنين خوريست افروزنده در ملك نظام * كز فروغ رويشان مصباح عقل افروختند
دخترانى كز سواد جعد عنبر بيزشان * حوريان از بهر زينت غاليه اندوختند
هامش
( 1 ) اين متن در نسخه عكسى بياض صفحه 920 است .