و له أيضا
آنكه « 1 » جان و دل اصحاب ربودست اينست * و آنكه غم بر تن احباب فزودست اينست
آن جگر گوشه كه از غمزهء او در جگرم * دم بدم چشمهء خوناب گشودست اينست
صبح رويى كه فروغ مه خورشيد و شش * رنگ شب از رخ مهتاب زدودست اينست
نوش لعلى كه خيالش به سر آب حيات « 2 » * ره به اين ديدهء جوياب نمودست اينست
هندويى كز ستمش كعبهء دل گشت خراب * مست در گوشهء محراب غنودست اينست
* 917 * چون زيان داردت اى جان ، دل عشّاق به جز * كاندرين عالم اسباب چه سودست اينست
بنده خاص كه غير از در لطفت همه عمر * گوش او حلقه هر باب نبودست اينست
أيضا له
آمد زمان آنكه تو اين توبه نصوح * باطل كنى به دور گل و بادهء صبوح
مصباح راح نور دهد در زجاج دل * كالبرق فى الظّلام إذا هبّه يلوح
هامش
( 1 ) آنك .
( 2 ) حيوة .