و اعمر ما كانت مبانى مسرّتى * إذا قيل ما شاد الوشاة خراب
* 823 *
مناجات
يا رب از بنده چه آيد كه سزاوار تو باشد * آن ستايش كه سزاى تو بود « 1 » كار تو باشد
خرم آن روز كه روشن شود از نور جمالت * روشن آن ديده كه بر وعده ديدار « 2 » تو باشد « 3 »
هرگز از بيم جدايى نكند ميل رهايى * دل شوريده عشقى كه گرفتار تو باشد
بخت فرخنده آن بنده كه مقبول تو گردد * شادى آن دل آزاده كه غمخوار تو باشد
گر قبول تو به مهرش بنوازد به تو نازد * ورنه چون ذرّه سرگشته هوادار تو باشد
اگرش راه به خلوت ندهد حاجب عزّت * بكشد بار جدايى تو تا يار تو باشد
سود و سرمايه ندارد دل سودايى و دارد * سرباز ارت و خواهد « 4 » كه خريدار تو باشد
يارى عاشق بىدل دهى و غيرت ملكت * نپسندد كه به غير از تو كسى يار تو باشد
بىنصيب از ادب خدمت و طاعت به تمنّا * برنيايد ، كه كسى محرم اسرار تو باشد
هامش
( 1 ) ذ .
( 2 ) ذ .
( 3 ) ذ .
( 4 ) ذ .