دانا فرودوار درين سرگرفته حصن * بىجرم و چرخ در طلبش كينهور چو طوس
گفت از براى عزّت أرباب جهل نيست * كاورنگشان نهد فلك از عاج و آبنوس
بر پاى باز ، بند نه بهر مذلت است * تاج از پى شرف نبود بر سر خروس
مردان كه از علايق دينا مجرداند « 1 » * هرگز نظر كنند به زينت چو نوعروس « 2 »
اين فخر بس كه چهرهء دانا گه بيداد * باشد چو لعل و گونهء نادان چو سندروس
عالم « 3 » چو پاى بر سر افلاك مىنهد * گو جاهلش مكن به همه عمر دستبوس
چون همت تو نوبت شاهى همىزند * گو از درت مرو به فلك بر غريو كوس « 4 »
أيضا له
اى فلك با من اگر بد كنى أر نيك رواست * نه مرا از تو هراس و نه به تو اميد است
ور دلم محنت دور تو كشد باكى نيست * رسم محنتكشى أهل هنر جاويدست
هامش
( 1 ) اند .
( 2 ) اين بيت در ديوان وجود ندارد .
( 3 ) در ديوان : عقلم .
( 4 ) ر . ك ديوان ابن يمين قطعه 473 ص 433 .