جهان لطف كه در جنّت نعيمست آن * كه هست معتكف آستانش من هم كاش « 1 »
و له
هر كو درين « 2 » زمانه طلبكار منصبيست * هيچ از نصاب عقل مراد او را نصيب نيست
گيتى بهجز « 3 » فريب ندارد طريقه [ ئى ] « 4 » * از وى خلاف وعده نمودن غريب نيست
سرور كند به لطف و ز پا بفكند بعنف * اينست عادتش ز وى اينها عجيب نيست
گر دون نسب نپرسد و هست از حسب ملول * پيروز روز آنك حسيب و نسيب نيست
ابن يمين گرت به عمل ميل خاطرست * اول بدان كه آخر آن جز مهيب نيست
حال نحيب و آن عمل و عزل او نگر * يك واعظت چو حال تباه نحيب نيست
چون عزل مرد هست بجاى طلاق زن * خرم كسى كه قاضى و شيخ و خطيب نيست « 5 »
أيضا له
صاحبا بنده را به خدمت تو * سخنى هست عرضه خواهد « 6 » داشت
مهر مهر تو بر نگين دلش * چند سالست تا زمانه نگاشت *
249 * هرگز از شيوهء هوادارى * يك سر موى ز خلل نگذاشت
بدگمانش كه سر بدولت تو * خواهد از خاك بر فلك افراشت
راستى صد اميد داشت به تو * خود كثر آمد هرآنچه مىپنداشت
چون نديد از تو هيچ ترتيبى * فكر بر حال روزگار گماشت
شد يقينش كه خدمت مخلوق * نرساند به شام قوت ز چاشت
هركه داند كه خالقى دارد * كم مخلوق بايدش انگاشت « 7 »
هامش
( 1 ) ر . ك ديوان ابن يمين ماخذ ذكر شده قطعه 494 ص 438 .
( 2 ) اين .
( 3 ) بجز .
( 4 ) ء .
( 5 ) ر . ك ديوان ابن يمين ماخذ ذكر شده ، قطعه 188 ص 358 .
( 6 ) در ديوان : خواهم .
( 7 ) ر . ك ديوان ابن يمين ماخذ ذكر شده قطعه 346 ص 345 .