حرف السّين
سرم برفت به سوداى وصل و مىدانم * كه اين معامله با او بسر نخواهد شد
* * *
سرشك حال دل از ديده مىكند تقرير * بعينه همه چون آب در نظر دارد
* * *
سرم نماند و در وى خيال دوست بماند * نداند اين سخن آنكس كه سرّ عشق نداند
* * *
سرو را روزى به بالا [ ى ] تو نسبت كردهام * شرمسارى مىبرم عمريست از بالاى تو
* * *
سرى كه از تو پيچد « 1 » بريده باد چو زلف * دلى كه از تو بگردد سياه باد چو خال
* * *
ساقى همان به كه امشبى در گردش آرى جام را * و از عكس مى ، روشن كنى چون صبح صادق شام را
* * *
ساعد يارى بگير و زلف دلدارى بكش * گر قبول ياره [ ا ] ى دارى و بخت شانه [ ا ] ى
* * *
هامش
( 1 ) بيجذ .