چو سهراب او را بديدش « 1 » ز دور * هم اندر زمان شد به دل ناصبور « 2 »
به يك چشم « 3 » كز دور او را بديد * دلش « 4 » مهر و پيوند او برگزيد
بجنبيدش آن گوهر پهلوان * بر آن سروبن دلبر مهربان « 5 »
بفرمود كآريد او را « 6 » برم * بدان تا يكى روى او بنگرم
برفتند پس چاكران « 7 » نزد اوى * ببردند او را بر مهرجوى
چو سهراب شيراوزن او را بديد * به دل مهر او در زمان برگزيد « 8 »
به دو گفت اى « 9 » ماه نام تو چيست * كه نامت كدام و نژادت ز كيست « 10 »
همانا كه خوارى تو بر چشم شوى * كه بر دوش گيرى ازين سان سبوى « 11 »
ورا « 12 » چون دهد دل كه آيى برون * چو تابنده ماه و [ چو ] « 13 » سيمين ستون
به ديّان كه گر تو بدى آن « 14 » من * فداى تو بودى تن « 15 » و جان من
هامش
( 1 ) . ن ، پ : ديد اينچنين مه .
( 2 ) . ن ، پ : دلش ناصبور .
( 3 ) . م : ديده .
( 4 ) . ن ، پ : به دل .
( 5 ) . ن ، م ، پ : بيت را ندارد .
( 6 ) . م : كاو را بياريد ؛ ن ، پ :يكى را بفرمود پس پهلوان * كه او را بياورد نزدش روان( 7 ) . م : بندگان ؛ ن ، پ : بيت را ندارد .
( 8 ) . ن ، م ، پ : بيت را ندارد .
( 9 ) . ن ، پ : كاى .
( 10 ) . ن ، پ : درين دشت برگوى كام تو چيست ؛ م : بدين رود و اين كوه كام تو چيست ؛ در مصرع اوّل ، نام ظاهرا محرّف كام است . دستنويس « ن » ، « پ » ، پس از اين بيت افزوده است :چه نامى بگو وز كه دارى نژاد ( پ : نشان ) * اگر زآنكه باشد نژادت به ياد ( پ : مرادت بخوان )
زن خوب رخ دادش آنگه جواب * كه اى پهلوان شير فرهنگ ياب( 11 ) . ن ، پ : بيت را ندارد .
( 12 ) . م : مرا .
( 13 ) . م : چه تابنده خورشيد ؛ ن ، پ : بيت را ندارد .
( 14 ) . م : به يزدان كه گر بودمى زآن .
( 15 ) . م : دل ؛ ن ، پ : بيت را ندارد .