هامش
سپهبد بر آنسان كه او راى ديد * طلايه به نزديك ايران كشيد
بفرمود از آن پس سپهدار چين * بدان نامداران تورانزمين
كه اسب تكاور به زين دركشيد * وز آنجاى تازان به توران دويد ( س : رويد )
ز لشكر هر آن كس كه بد نامدار * برفتند با نامور شهريار
گريزى به هنگام پيروزى ( ن : فيروزى ) است * كه دانا همه در پى روزىست
سراپرده بر دشت زاول بماند * خود و سركشان سوى توران ( پ : آمل ) براند
به درد پسر راند از ديده خون * به پيران چنين گفت كاى رهنمون
شدم سير از زندگانى خويش * ز سوسن نگه كن چه آمد به پيش
به ره بر طلايه مر او را بديد * فريبرز نزد سپهبد كشيد
بديشان به گفتار بگشاد لب * كجا رفت خواهيد در تيرهشب
چه پوييد ( س : جوييد ) و اين نامور مرد كيست * ز گردان توران ورا نام چيست
نبد آگه از زنگه شاوران * وزين نامداران و گندآوران
چنين گفت هومان ويسه بدوى * چرا برفروزى تو بيهوده روى
جهاندار شيده است فرزند شاه * به توران همى راند خواهد سپاه
به دل بر ندارد شبيخون كين * همى رفت خواهد به تورانزمين
بيازردش افراسياب دلير * بدان جنگ و ( س : چند ) پيكار برزوى شير
ز پيش پدر رفت خواهد به خشم * نخواهد كه بينندش ديگر به چشم
چو بشنيد از ايشان فريبرز شير * ز شيده بجوشيد مرد دلير
به ايرانيان گفت اندر نهيد * بر اين دشت تيره خوريد و دهيد
وز آن پس برآورد گرز گران * همى كوفت چون پتك آهنگران
چو شيرى به نخجير اندر فتاد * و يا چون خزان در رزان تندباد
به پروين همه ( س : همى ) نعره برداشت شير * نگشت اندر آن شب ز پيكار سير
همىزد به گرز و سنان و ركيب * نبودش ز تركان به دل در نهيب
يكى گرزهء گاوپيكر به مشت * از آن نامداران دو بهره بكشت
همه دشت از كشته چون پشته كرد * به خون خاك آورد آغشته كرد
بديشان نگه كرد افراسياب * بجوشيد مانند درياى آب
از ايرانيان چون بر آنگونه ديد * ز تركش كمان كيى بركشيد
به هومان چنين گفت جنگ آوريد * جهان بر بدانديش تنگ آوريد
چو هومان ز افراسياب اين شنيد * بكردار دريا دلش بردميد