نگه كن پس و پيش و هشيار باش * ز دشمن سپه را نگهدار باش
چو بشنيد زنگه زمين بوسه داد « 1 » * نيايشگرى را زبان برگشاد « 2 »
[ وزآن « 3 » روى افراسياب دلير * چو رسته شد از رزم برزوى شير ]
بيامد به لشكر به كردار شير * به شيده چنين گفت كاى گشته چير
تو را داشت بايد سپاهم به جاى * همين كوس زرّين و پردهسراى
برون كن تو پيران و هومان به هم * از ايدر نتابيم بىدرد و غم
كه خسرو ز ما هردو پر درد شد * به تدبير ما از پدر فرد شد
چو من رفته باشم تو گاه سحر * ببند از پى راه رفتن كمر
بيا از پس من چو باد دمان * سراپرده و تخت ايدر بمان
بفرمود تا بارهء راهبر * كه بودى به رفتن چو مرغى به پر
ز بهر هزيمت پر از خشم و كين * بر اينبارهاش را نهادند زين
ز لشكر گزين كرد مردى هزار * همه رزمجوى و همه نامدار
سراپرده آنجا به شيده بماند * خود و گرد پيران بدينسان براند
به درد پسر راند از ديده خون * به پيران چنين گفت كاى رهنمون
شدم سير از زندگانى خويش * ز سوسن نگه كن چه آمد به پيش
مر او را طلايه به ره بر بديد * سبك زنگه نزديك ايشان دويد
بديشان چنين گفت بگشاى لب * كجا رفت خواهيد در نيمشب
چه جوييد و نام سپهدار چيست * سپهبد كدام است و سالار كيست
نهايد آگه از زنگهء شاوران * كجا برد خواهيد جان و روان
چنين گفت هومان ويسه بدوى * چرا برفروزى به بيهوده روى
به پيران چنين گفت افراسياب * كه چشمِ ظفر را پر آمد ز خواب
هامش
( 1 ) . ن ، س ، پ : بيامد چو باد .
( 2 ) . ن ، س ، پ : به گردان ايران از آن كرد ياد ، و پس از اين بيت افزوده است :ز لشكر همه نامداران گزيد * وز آن پس طلايه بدانجا كشيد( 3 ) . ن ، پ : وزين .