كمندى به فتراك بربسته شاه * نظاره بر او بر دورويه سپاه
پر از تير تركش به زه بر كمان * به دلش اندرون كينهء بدگمان
فراز سرش كاويانى درفش * جهانى ازو سرخ و زرد و بنفش
تو گفتى سياوخش رد زنده شد * جهان پيش شمشير او بنده شد
نگارىست گفتى بر ايوان به زر * ز خوبى و ديدار و بالا و فر
جهانپهلوان رستم نامدار * نگه كرد در نامور شهريار
چنين گفت با زال سام سوار * سياوخش بازآمدهست از شكار
دلش گشت پردرد از « 1 » افراسياب * ز ديده همى ريخت بر روى آب
خروشان و گريان بيامد دوان * درآويخت با شهريار جهان
دلش گشت از مهر او پر ز جوش * تو گفتى كزو رفت آرام و هوش
به سر بر پراكند از درد خاك * همى گفت شاها به ديّان « 2 » پاك
به جان و سر شاه و آيين و كيش * كز ايدر نيارى همى پاى پيش
همانا چو ياد آورى كار من * نتابى سرت را ز گفتار من
من استاده بر دشت و « 3 » تو جنگجوى ؟ * نباشد مرا نزد دادار روى
به دادار گيتى كه تا زندهام * به فرمان و رايت سرافكندهام
نباشم بدين كار همداستان * اگر شاه خواند بر اين داستان
آرزوى خواستن برزوى از كيخسرو بن سياوخش « 4 »
چو رستم چنين گفت برزوى شير * بيامد به نزديك شاه دلير
به يك دست خنجر به يك دست خاك * زده جامهء رزم بر تنش چاك
هامش
( 1 ) . ن : پر ز درد و ز .
( 2 ) . ن ، س : يزدان .
( 3 ) . ن ، س : « و » .
( 4 ) . س : گفتار در خواستن برزو جنگ افراسياب از شاه كيخسرو ؛ عنوان در « ن » خوانده نمىشود .