چه گويند نامآوران زين سپس * ندارند گردان ايران به كس
كه چندين سواران و نامآوران * سرافراز شيران و گندآوران
ستادند از دور و خسرو به جنگ * ندارند از مردى خويش ننگ
چنين گفت رستم كه اى شهريار * به ديّان « 1 » و دادار پروردگار
روان سياوخش غمگين مكن * در اين كينه ابرو پر از چين مكن
مرنجان تنت را به پيكار و جنگ * سر نامداران مياور به ننگ
بمان تا كه برزوى بيرون شود * بدين « 2 » رزم با او به هامون شود
كه از « 3 » جنگ افراسياب دلير * گريزان شود روز پيكار شير
نباشد به ميدان چو افراسياب * به مردى نتابد بر او آفتاب
اگر تاب گرزش برآيد به كوه * شود كوه خارا ز زخمش ستوه
دمش هست مانند باد سموم * كند سنگ خارا به مردى چو موم
نمانيم اى شه « 4 » كه بيرون شوى * برين دشت با او به هامون شوى
تو بر تخت زرّين بر آن پشت پيل * نشين تا كنم دشت چون رود نيل
كنم روز رخشان بر او بر سياه * نمانم بر اين دشت شاه و سپاه
چو بشنيد خسرو ز درد پدر * بباريد از ديده خون جگر
به رستم چنين گفت كاى پهلوان * مباش اندرين كار خستهروان
نبيرهء فريدون و پور پشنگ * ستادهست بر دشت هامون به جنگ
مرا خواست برزوى « 5 » بيرون شود ؟ * بهويژه روانم پر از خون شود
اگر چند ايرانيان « 6 » جنگ من * به ميدان نديدند آهنگ من
به ميدان « 7 » من گر بود نرهشير * نتابد به يك زخم مرد دلير
ز پشت سياوخش نامى منم * بلند آسمان بر زمين برزنم
هامش
( 1 ) . ن ، س : يزدان .
( 2 ) . س : به اين .
( 3 ) . س : در .
( 4 ) . ن ، س : بمانند ( س : نمانند ) گردان .
( 5 ) . س : رستم چو .
( 6 ) . س : ز ايرانيان .
( 7 ) . ن ، س : برآورد .