سواران جنگى به زيرش هزار * به آهن درون غرقه اسب و سوار
ز تابيدن گونهگونه درفش * هوا گشت زرد و كبود و بنفش
چو درياى جوشان سراسر زمين * كه باشد همه « 1 » موج او آهنين
چو دستان جهان را بر آنگونه ديد * خروشى چو شير ژيان بركشيد
بر برزو آمد پر از درد و كين * ورا ديد خفته به روى زمين
ز كينه چو دو چشمه « 2 » خون كرده چشم * برو بر يكى بانگ برزد ز خشم
برآورد برزوى از خواب سر * همى ديد تازان برش زال زر
به دو گفت دستان كه اى بىخرد * ز شيران كينه نه اين « 3 » درخورد
نبينى كه چون گشت روى زمين * چو درياى جوشان شد از مرد كين
تو را پهلوانى نه اندر خور است * كه پيش و پس تو همه لشكر است
سپهدار توران به نزدت رسيد * چو بشنيد برزو ز كين بردميد
بر آن دشت چون كرد هرسو « 4 » نگاه * جهان ديد چون روى زنگى سياه
زمين گشته « 5 » از سم اسبان ستوه * تو گفتى روان بود در دشت « 6 » كوه
ز هامون برآمد به بالاى زين * برآورد گرز گران را ز كين
به دستان چنين گفت كاى نامور « 7 » * به بخت جهاندار پيروزگر « 8 »
برآرم ز توران « 9 » و لشكر دمار * نجويند ز ايران دگر كارزار
سپه ديد كآمد دمادم برش * گرفتند گردان به گرد اندرش
درفش سپهدار توران بديد * كه نزديك آن نامداران رسيد
درفش سيه پيكرش اژدها * كه گفتى بخواهد كشيدن هوا
يكى پيل و تختى برو بر به زر * ز گوهر ببسته به گردش كمر
هامش
( 1 ) . ك : كه ( ! ) ؛ ن : همى .
( 2 ) . ن ، س : طاس .
( 3 ) . ن : اندر .
( 4 ) . ن ، س : به هر سوى چون كرد برزو .
( 5 ) . ن ، س : گشت .
( 6 ) . ك : دشت و ؛ ن ، س : روان گشت بر دشت .
( 7 ) . ن : نامدار .
( 8 ) . س : تو و شاه فيروزگر ؛ ن : شه آن خسرو كامكار .
( 9 ) . س : هومان .