فرامرز را گفت كاى بىخرد * از آزادگان اين كى اندر خورد
همان است طوس سپهبد كه گفت * نماند نژاد و هنر در نهفت
جهاندار گودرز كشوادگان * چو داند همى خوى آزادگان
همان تيزى و تندخويى « 1 » طوس * نبايست بستن برين گونه كوس
چنين گفت با برزوى نامور * ندانى تو آيين گيتى مگر « 2 »
كه « 3 » بدنامى آيد به فرجام ازين « 4 » * چنين گفت داناى ايرانزمين
كه بر ميزبان ميهمان پادشاست * تو آن كن كه از نامداران سزاست
چنين گفت رستم به گودرز پس * كه چون تو به دانش ندانيم كس
جهانپهلوان طوس بىدانش است * نه همچون تو از راى « 5 » با رامش است
و ليكن ز تخم كيان است طوس * نبايست كردن مر او را فسوس
ز بهر من اكنون و دستان سام * به جان و سر شاه فرخندهنام
نتابى ز فرمان من هيچ سر * بر آنسان كه دارى نژاد و گهر
شوى از پى طوسِ نوذر دوان * به دست آرى او را به ره بر روان « 6 »
كه هركس كز ايدر شود پيش اوى * نيايد به گفتار او كينهجوى
نباشدت ننگى كه شهزاده است * ز تخم بزرگان آزاده است
چو بشنيد گودرز آمد دوان * بر آنسان كه فرموده بد پهلوان
زمانى برآمد جهانجوى گيو * چنين گفت كاى نامبردار « 7 » نيو
هامش
( 1 ) . ن : اگر تند و ز تيزخوىست ( ! ) ؛ س : اگر تيز و هم تندخوىست ؛ « ن » پس از اين بيت افزوده است :اگر چند با او سر افراختى * و يا خويشتن نيك نشناختى
نخواهم كه آزرده بيرون شود * مرا از غمش ديده پرخون شود( 2 ) . ن :به برزو چنين گفت كاى مهربان * ندانى تو آيين و رسم جهان( 3 ) . ن : به .
( 4 ) . ن : اين .
( 5 ) . ن : با راى و .
( 6 ) . س : دوان ( ! ) .
( 7 ) . ك : نامداران .