چنين « 1 » گفت كاين را به نزديك شاه * برم تا ببينند شاه و سپاه
بيفشارد ران و برانگيخت اسب * خروشيد مانند آذرگشسب
چو از دور افراسياب آن بديد * بزد دست « 2 » و تيغ از ميان بركشيد
به لشكر چنين گفت جنگ آوريد * سر نامور زير سنگ آوريد
ممانيد كايرانيان در رسند * جهانجوى نو را به هم برزنند
چو بشنيد پيران برآشفت سخت * همى گفت كامروز برگشت بخت
بياورد نامآوران صد هزار * همه نيزهداران خنجرگزار « 3 »
چو نزد جهانجوى نو « 4 » تاختند * به كين دليران سرافراختند
چنين گفت پيران كه جنگ آوريد « 5 » * همه راى و رسم پلنگ « 6 » آوريد
جهانپهلوان در ميان آوريد * سرش را به گرز گران بشكنيد « 7 »
بدان تا مر او را به چنگ آوريد * برآورده « 8 » نامش به ننگ آوريد
چو كيخسرو از پشت پيل آن بديد * خروشى چو شير ژيان بركشيد « 9 »
كه اى نامداران نبرد آوريد * سر دشمنان زير گرد آوريد
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد * به نزد فرامرز رستم كشيد « 10 »
كه برزو بپيچيد ز خم كمند * سر و پايش آورده جمله به بند « 11 »
نبايد كه وى « 12 » را ستانند باز * شود ديگر « 13 » اين كار بر ما دراز
هامش
( 1 ) . ن : به دل .
( 2 ) . ن : اسب .
( 3 ) . ن : گذار .
( 4 ) . ن : به گرد فرامز در .
( 5 ) . ن : حمله بريد .
( 6 ) . ن : فرامز را در ميان .
( 7 ) . ن : بيت را ندارد .
( 8 ) . ن : برآورد .
( 9 ) . ن : خروشان به ايرانيان بنگريد .
( 10 ) . ن : رسيد .
( 11 ) . ن :كه برزوى را در كمند آوريد * سر و دست و پايش به بند آوريد( 12 ) . ن : او .
( 13 ) . ن : باز .