به من ده تو اين را و بگشاى دست * به پيران و هومان چو آشفته مست
فرامرز گفت اى دلاور سوار * مر اين را ببر تا بر شهريار « 1 »
به مردى مر اين را از ايدر ببر * به نزد سواران پرخاشخر
يكى انجمن لشكر نامور * ببر همچنين تا بر تاجور « 2 »
وز آنجا به نزد جهان « 3 » پهلوان * بدان تا شود شاد و روشنروان
ببيند همى پهلوى و يال اوى * كه چون بود پيكار پرخاشجوى « 4 »
به دو داد آنگاه « 5 » خم كمند * سر و پاى برزوى كرده به بند « 6 »
زواره به اسب اندر آورد پاى * همى تاخت تا سوى پردهسراى « 7 »
پياده ، دوان ، دستبسته چو سنگ * همى برد برزوى را چون پلنگ
سواران به گردش دوان « 8 » زابلى * كشيده همه خنجر كابلى
چو از دور افراسياب آن بديد * به پيران ويسه همىبنگريد
كه لشكر بران « 9 » سوى برزوى شير * سر نامداران در « 10 » آور به زير
كه بردند برزوى را تازنان « 11 » * پياده به ايران و « 12 » بر سر زنان
هامش
( 1 ) . ن : به ره از ( در ؟ ) مر او را نكويش بدار .
( 2 ) . ن : به جاى بيتهاى 1141 - 1142 دارد :به تيزى از اين رهگذر درگذر * همين نوع نزد تهمتن ببر
يكى انجمن گرد بر او گذار * دو چشم از دو بازوى او برمدار( 3 ) . ن : آن .
( 4 ) . « ن » به جاى اين بيت دارد :بگو تا مر او را نيازاردش * ببندد پس آنگاه بگذاردش( 5 ) . ن : آنگَه ز .
( 6 ) . ن : نگهدار گفت اى يل هوشمند .
( 7 ) . ن :زواره چو بشنيد آن پند اوى * به پويه فكند اسب و بنهاد روى( 8 ) . ن : گرد اندرش .
( 9 ) . ن : ببر .
( 10 ) . ن : بر .
( 11 ) . ن : تازيان .
( 12 ) . ن : دوان چوب .