يكى مروّت و بخشش چو دستگاه بود * به نيكنامى دايم ببخشى و بخورى
دو ديگر آنكه دل دوستان نيازارى * كه دوست آينه باشد كه اندرو نگرى
سه ديگر آنك زبان را به وقت گويايى * نگاهدارى تا وقت عذر غم نخورى
چهارم آنكه كسى كز به جاى تو بد كرد * چو عذر آرد نام گناه او نبرى
ادب ديگر
آنكه اگر دوست تو به بلايى گرفتار باشد در استخلاص او از ان بليّه به مرتبه [ اى ] سعى و اجتهاد به جاى آرى كه بر خود روا دارى و بر او نه .
حكايت
جوانى پاكباز و پاكرو بود * كه با پاكيزهرويى در گرو بود
شنيدستم كه در درياى اعظم * به گردابى درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گيرد * مبادا كاندران حالت بميرد
جوان گفت از ميان موج تشوير * مرا بگذار و دست يار من گير